۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

بیست و دوم ماه می، باستِن، بخش ششم

شب از سر و صدای اتاق راحت نخوابیدم. یک بار برای خاموش کردن کولر که صدا می کرد از رختخواب بیرون آمدم و یک بار هم از صدای سیفون توالت بیدار شدم که صبح فهمیدم از اتاق کناری بوده. و از همه بدتر اینکه یک بار در خواب و بیداری حس کردم کسی پتو را به آرامی از رویم کنار کشید که از جا پریدم.


ساعت هفت و نیم، صبحانه نخورده و کوله پشتی بر دوش، با هتل تسویه حساب کردم و به ایستگاه اتوبوس رفتم. اتوبوس اینبار سر ساعت رسید. سوار شدم اما نگران از این که مبادا ایستگاه مقصد را گم کنم. و راست گفته اند که از هرچه می ترسی به سرت می آید.


به اشتباه یک ایستگاه زودتر از اتوبوس پیاده شدم. نتیجه این شد که ساعت حدود هشت و بیست و پنج دقیقه صبح روز یکشنبه، در خیابانی خلوت سرگردان بودم. نیم ساعتی برای اتوبوس بعدی منتظر ماندم و نیامد. زمان زیادی نداشتم که در ایستگاه هدر بدهم. ناچار، پیاده در طول خیابان راه افتادم.

صبح روز یکشنبه در حومه شهر باستِن


نمی دانستم کجای شهر هستم. با چنین وضعی نمی شد امید داشت که به جایی برسم. تنها امیدم این بود که در مسیرم جایی تاکسی پیدا کنم؛ که از آن هم خبری نبود. تاکسی ها معمولا در مراکز توریستی یا آخر خط مترو منتظر می شوند. غیر از این که باشد، باید پیشتر با تلفن هماهنگی کنی تا در محل سوارت کنند. در همین اثنا، اتوبوسی را دیدم که وارد گاراژی شد. دنبالش رفتم به امید اینکه آن حوالی ایستگاهی باشد. چند دقیقه بعد، در ایستگاه مترو بودم. یعنی اینکه، در تمام این مدت، تنها به اندازه ده دقیقه پیاده روی از ایستگاه مترو فاصله داشتم. گویی که بی هدف حرکت کردن بهتر از ناامید نشستن است.

هیچ نظری موجود نیست: