ساعت چهار صبح با زنگ موبایل بیدار شدم. کار زیادی برای صبح باقی نمانده بود. صورتم را اصلاح کردم، دوش گرفتم و لباس پوشیدم. همه اینها نیم ساعتی طول کشید. باقی زمان هم به مرور کردن وسایلم صرف شد. ساعت چهار و پنجاه و پنج دقیقه بود که موبایلم زنگ زد و خبر داد که تاکسی منتظر است.
بار اولی بود که در آمریکا تاکسی سوار می شدم. راننده مردی میانسال بود و به گمانم اهل آمریکای لاتین. رفتاری دوستانه داشت. انگلیسی را روان صحبت می کرد. موسیقی Country گوش می داد. گفت که بیشتر مسافرانش این موسیقی را دوست ندارند و نظرم را پرسید. گفتم که اتفاقا من هم این سبک موسیقی را دوست دارم و به اصرار او پشت صندلی را خواباندم تا پیش از سفر قدری استراحت کرده باشم. گرچه خوابم نبرد.
۱ نظر:
بابا خيلي خوب نوشتي ،درست مثل سفرنامه نويسهاي حرفه اي
فريده
ارسال یک نظر