۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه

دست پنهان آدام اسمیت

شاید با ایده "دست پنهان" آدام اسمیت، فیلسوف اسکاتلندی قرن هجدهم میلادی، آشنا باشید. آدام اسمیت باور داشت که رقابت آزاد و کوشش برای کسب بیشترین منافع شخصی در نهایت منجر به سعادت جمعی می شود. بر اساس نظر او دخالت های اقتصادی دولت، "مکانیزم های ذاتی بازار آزاد" را مختل می کنند و مانع رسیدن جامعه به بیشترین سعادتمندی می شوند.
اما "دست پنهان"، برخلاف آنچه آدام اسمیت می گفت، همیشه خردمندانه عمل نمی کند. این واقعیت دیرزمانی است که شناخته شده است. به همین دلیل، هیچ ملتی اقتصادش را به امید "مکانیزمهای بازار آزاد" رها نکرده است. با این حال، دولت های معتقد به این ایده تلاش دارند تا مداخلات اقتصادیشان را به کمترین حد ممکن برسانند.
آمریکاییان پیشرو ملت های پایبند به اقتصاد بازار آزاد هستند. آنان که همیشه طرفدار دخالت کمینه دولت در بازار بوده اند، این روزها به سیاست های اقتصادی دولتشان چشم امید دوخته اند. بحران اقتصادی که از حدود دو یا سه سال پیش در آمریکا آغاز شد، هم اکنون به اوج خودش رسیده است. دولتمردان تا امروز از اعلام رکود اقتصادی طفره رفته اند اما، همه به کاهش خرید مصرف کنندگان و رشد بیکاری اعتراف می کنند.
چند روز پیش بانک "ایندی مک"، یکی از معتبرترین بانک های آمریکایی در زمینه اعطای وام مسکن، در آستانه ورشکستگی قرار گرفت. به این ترتیب "بنگاه فدرال بیمه سپرده گذاری" کنترل این بانک را به دست گرفت تا برابر قانون، سپرده های تا سقف یکصد هزار دلار را به سپرده گذاران بازپرداخت نماید. این بنگاه، لیستی از چند ده بانک در معرض خطر دیگر را نیز در دست دارد.
امروز "کریستفر داد"، رئیس کمیته بانکداران آمریکا، انگشت اتهام را به سوی دولتمردان و قانون گذاران آمریکایی گرفته بود. او می گفت آنان باید حدود شش سال پیش در بازار دخالت می کردند تا جلوی پرداخت نوعی وام مسکن که منجر به این بحران شده را بگیرند. یکی از کسانی که بیش از یکصد هزار دلار در بانک "ایندی مک" سپرده گذاری کرده بود در مصاحبه ای رادیویی اعتقاد داشت که سرآخر به پولش خواهد رسید؛ زیرا به دولت آمریکا اطمینان دارد. دولتمردان آمریکایی برای جلوگیری از سقوط دو بانک دیگر که در لبه پرتگاه ورشکستگی قرار دارند وارد عمل شده اند. گزارشگر مالی روزنامه واشنگتن پست در پاسخ به این پرسش که با اینهمه دخالت دولت پس سیاست های بازار آزاد چه می شود؟ می گوید: "اقتصاد را تنها با تئوری های فلسفی نمی شود اداره کرد. اقتصاد سیاه یا سفید نیست بلکه خاکستری است؛ اگر دولت هم اکنون کاری نکند یک فاجعه اقتصادی رخ خواهد داد."
از نگاهی، وضعیت امروز اقتصاد آمریکا یکی از آن اوضاعی است که "دست پنهان" یا کارآیی کافی ندارد یا می خواهد با گذر از مسیر یک فاجعه اقتصادی جامعه را به شرایط بهینه رهنمون شود.
البته این واقعیتی بدیهی است که همیشه تا حدی نظارت دولتی بایستی وجود داشته باشد؛ اما از زاویه ای دیگر هم می شود به این موضوع پرداخت: شاید گاهی "مکانیزم های اقتصادی بازار آزاد" برای تحقق سعادتمندی جامعه در جهت تغییر نظام سیاسی عمل کنند. در این شرایط دولتمردان با عزم راسخ وارد عمل می شوند.

۱۳۸۷ تیر ۱۰, دوشنبه

زمزه های درون

گوینده رادیو، اخبار صبحگاهی را می خواند: پیروزی موگابه در انتخابات ریاست جمهوری زیمبابوه. می گوید با شناختی که از موگابه داریم، او از رقیب انتخاباتی اش، که در برابر او سرسختی نشان داده، انتقام خواهد گرفت. نام ژنرال ایدی امین، دیکتاتور خونخوار اوگاندا، در ذهنم تداعی می شود. از یادآوری فجایعی که به بار آورد مشمئز می شوم.

و اینک دیکتاتوری دیگر به قدرت رسیده تا قبای خون به پیکر آینده بنشاند. او به قدرت رسیده است. پلیس گوش به فرمان اوست حتی اگر پلیس ها از او منزجر باشند. ارتش در خدمت اوست حتی اگر ارتشیان از او متنفر باشند. ادارات فرمان او را اجرا می کنند حتی اگر کارمندان او را نخواهند. همه به فرمانش گردن می نهند حتی اگر هیچ کس او را نخواهد. حتی اگر همه بدانند که با تقلب برنده شده است. او صاحب قدرت سیاسی شده است. صاحب این طلسم هولناک جوامع بشری.

ماهیت قدرت سیاسی چیست؟ قدرتی که به موگابه سالخورده و هشتاد و چهار ساله توان به خون کشاندن مخالفانش را می بخشد. آن هم نه به دست خودش بلکه به دست خودشان.

هیچ چیز برای من تاسف بارتر و نا امید کننده تر از دیدن انسانهایی نیست که به حکم دشمن مشترکشان، در لباس پلیس، ارتشی، قاضی و ... تیغ به روی هم می کشند.

۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه

جوانه امید

خبر:
شرکتهای بیمه ایرانی از امروز (شنبه) موظف شدند به زنان و مردان و همچنین، مسلمانان و غیرمسلمانان خونبهای (دیه) مساوی پرداخت کنند.

تأمین خسارت دیه، بدون توجه به جنسیت و مذهب، سال گذشته به تصویب دولت جمهوری اسلامی رسید؛ اما به شرکتهای بیمه ابلاغ نشد و به اجرا در نیامد.

به گفته سخنگوی دولت ایران، قرار است مصوبه دولت در مورد برابری دیه زن و مرد در مجلس شورای اسلامی نیز طرح شود تا "افکار قانونگذاران نسبت به این موضوع توجیه شود" و این مصوبه به شکل قانون در بیاید.

این پیروزی ارزشمند را به جنبش برابری خواهی زنان ایران تبریک می گویم. می دانم افق نگاه آنان بالاتر از این است و راهی طولانی پیش رو دارند/داریم. دست کم در تاریخ معاصر ایران، جنبشی به متانت، اصالت و اندیشمندی این جنبش سراغ ندارم.

۱۳۸۷ خرداد ۱۹, یکشنبه

تشکر از دوستان

چند هفته ای است که از سفر ایران بازگشته ام و در این مدت چیزی ننوشته ام. و دلیلش هم فقط این بوده که به قدری زمان نیاز داشتم تا کارهای بر زمین مانده را سر سامان دهم و خیالم راحت شود. در این اولین گفتگوی خودمانیِ پس از سفر، تشکر از دوستانی را لازم می دانم:

در وبلاگ کیوان شادپور و همسرش، به راحتی نظراتی را می توان یافت که از مهمان نوازی و بزرگواری این عزیزان حکایت دارند. و من هم این شانس را داشتم که از نزدیک شاهد بلند نظری و خوش خلقی این دوستان گرانقدر باشم. به همت این دوستان، پس از ورود به امارات، امکان خروج از فرودگاه و دیدارشان برایم مهیا شد. سفرم از هیوستون تا دبی، سفری طولانی و خسته کننده بود اما، زمانی که مهمان کیوان و همسرش بودم چنان به خوشی سپری شد که گذرش را حس نکردم. آن شب را به گفتگو و درد دل گذراندیم تا یکی از شیرین ترین خاطرات سفرم در کنارشان شکل بگیرد. هنگام خداحافظی، هدیه ای گرانقدر از این دوستان گرفتم: کتابی جذاب با موضوع تاریخ ایران باستان. دوستان فرهیخته هدایایشان هم رنگ و بوی دانش و فرهنگ دارد. از هر دو این عزیزان از صمیم قلب سپاسگزارم.

دوست دیگرم مهرداد قربانی است که می دانم پس از ورودم به ایران برای تشکیل یکی از آن جمع های دوستانه همکلاسی های دبیرستان چقدر زحمت کشید. از اینکه مهلت سفر اجازه نداد بیشتر از مصاحبتش بهره مند شوم متاسفم اما، به داشتن دوستی چنین خونگرم افتخار می کنم. امیدوارم سالهای خوشی پیش روی او و خانواده اش باشند.

دوستان دیگری هم بودند که دیدارشان سفرم را دلچسب تر کرد. گرچه این دوستان خواننده وبلاگم نیستند اما، وظیفه خودم می دانم که از آنها هم یاد کنم:

مهدی گلزار که به همت او سفر به یادماندنی ام به نمک آبرود مهیا شد. انسانی که صفا و سادگی و صمیمت را با نگرشی ژرف به زندگی و زیستن همراه کرده است. او بی شک یکی از سرمایه های زندگی من است. یکی از انسانهایی که به سادگی یافت نمی شوند.
امیر سلجوقی که متاسفانه در مدت کوتاه سفرم دچار سانحه رانندگی شد و فقط توانستم کوتاه مهلتی در بیمارستان ملاقاتش کنم. امیدوارم هرچه زودتر بهبودی حاصل کند. سالهاست که زحمت تدارک سفرهای من را بزرگوارانه می پذیرد. او هم یکی از انسانهایی است که گذر زمان نتوانسته گوهر کمیاب خلوص وصفا را از کَفَش برباید.

مسعود همتی دوست دوران دانشگاهم است. او کسی است که در گردنه های سخت و نفس گیر زندگی با دل و جان در کنارم بوده و گاهی بدخلقی هایم را هم به جان خریده است. در این مدت دو سال و نیمی که از مهاجرتم می گذرد، پس از برادرم، بیشترین گفت و گوی تلفنی را با او داشته ام. برایش موفقیت و بهروزی آرزو می کنم.

نیما قمشی دوست دوران دبیرستانم که دوره رزیدنسی را می گذراند و می دانم که روزگارش دشوارتر از آن است که قابل تصور باشد نیز، برای دیدارم زمانی را کنار گذاشت که ارزش آن را به خوبی می دانم.

و دیگر دوستانی که کم نیستند و نام نبردن از آنان دلیل ناسپاسی من در برابرشان نیست. دوستانی که از ساعتی پس از ورودم به ایران بزرگوارانه برای دیدنم روال عادی زندگیشان را تغییر دادند و حتی در مسیر بازگشتم تا آخرین لحظه ها در فرودگاه دبی با اس ام اس با من در تماس بودند. از همه آن بزرگواران تشکر می کنم.

و تشکر ویژه من تقدیم برادرم که در تمام این سالهای سخت، با در نظر گرفتن استانداردهای خلقی عجیب و غریبم، برادرانه در کنارم بوده است. تماس های تلفنی هفتگی اش پشتیبان محکم من در این سالهای دشوار بوده و هستند.

و همه اینها که گفتم بخشی از سرمایه های من در ایران هستند. من خودم را همچون پیچکی می بینم که گرچه سر به خانه همسایه کشیده هنوز ریشه در رستنگاه نخستینش دارد. و ریشه یک انسان مگر جز همه اینهاست؟

ياد بعضی نفرات
روشنم می دارد...
قوتم می بخشد
ره می اندازد
و اجاق کهن سرد سرايم
گرم می آيد از گرمی عالی دمشان.
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است،
وقت هر دلتنگی
سويشان دارم دست
جرأتم می بخشد
روشنم می دارد.
(نيما یوشیج ۱۱ ارديبهشت ۱۳۲۷)

۱۳۸۷ فروردین ۲۴, شنبه

فمینیسم

دو یادداشت اخیرم در مورد جنبش برابری خواهی زنان ایرانی، نقد و نظرات مختلفی را در پی داشتند. این نظرات اگرچه در اساس حاوی مخالفتی نبودند اما، نشان از نگرانی هایی داشتند که در دل متن ها پیدا بود. از نگاه من، این نقدها گرد مفاهیمی شکل گرفته بودند که در دو یادداشت پیشین از کنارشان گذشته بودم. و از آن میان اولین، مفهوم فمینیسم بود که برگردان فارسی آن شده "جنبش برابری خواهی زنان". در این یادداشت، تلاش خواهم کرد نظرم را در خصوص این جنبش اجتماعی روشن تر بیان کنم. این یادداشت را بهانه ای ببینید برای ادامه دادن به یک گفت و گوی دوستانه و نظرخواهی از دوستان.

فمینیسم، جنبشی اجتماعی است که حدود دویست سال پیش با هدف کسب برابری حقوقی زنان و مردان در آمریکا و انگلستان شکل گرفته است. این جنبش، اکنون شاخه های گوناگونی دارد.

از نگاه من، خشن ترین فمینیست ها آنهایی هستند که محدودیت های حقوقی پیش پای زنان را ناشی از ساخت های مردسالارانه اجتماعی و حقوقی می دانند که مردان بنیان گذارده اند. این شاخه از فمینیسم، بسیار مرد ستیز و زن شیفته است. و جامعه ایرانی، فمینیسم را با این چهره می شناسد. زن فمینیست به روایت سینما و تلویزیون ایران، زنی مقتدر است که به تخریب مردان موفق پیرامون خود کمر همت می بندد. و این مبارزه را آنقدر ادامه می دهد تا از اقتدار مردان چیزی باقی نمی ماند و به شکست کامل می رسند. در پایان داستان، این زن گاهی سخاوتمندانه بخشی از هویت از دست رفته مردان را به آنان می بخشد تا تصویر اهورایی زن را کامل کند.

اما فمینیسم چهره دیگری هم دارد. چهره نوین فمینیسم، که "فرا-فمینیسم" نامگذاری شده، هرگونه مرزبندی و موضع گیری بین مرد و زن را "جنسیت گرایانه" و در نتیجه ضد فمینیستی می داند. برخی از پیروان این دیدگاه ،شالوده فمینیسم را این مفهوم ساده و بدیهی می دانند که" زنان هم انسان هستند". یکی از جرقه های شکل گیری این نگاه نوین مقاله ای است، به قلم سوزان بلتین*، که در سال هزار و نهصد و هشتاد و دو در نیویورک تایمز به چاپ رسیده است. این مقاله، با عنوان "صدای نسل فرا-فمینیست" **، به گفت و گو با زنانی می پردازد که همگی به آرمانهای فمینیستی باور دارند اما خود را فمینیست نمی دانند.

از نگاه من ایرانیان، تحت تاثیر رسانه های جمعی، فمینیسم را با چهره خشن و مخرب آن می شناسند. آنان در دل به آرمانهای "ضد جنسیت گرایانه" باور دارند، اما در سایه چهره مخربی که از فمینیسم در ذهن دارند، محتاطانه هرگونه حرکتی در جهت احیای حقوق زنان را موکول به فردا می کنند. سخن پایانی اینکه، زیر پرچم هیچ اندیشه و مکتبی نمی ایستم اما، با مفهوم نوین فمینیسم موافقم.

مرجع: دانشنامه ویکیپیدیا

۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

به کدامین گناه؟

از آبی دریا، مهربد و مهردادعزیز که مطلب اخیر در خصوص حقوق زنان ایرانی را خواندند و نظراتشان را به تفصیل در حاشیه آن نوشتند، بسیار سپاسگزارم. صحبت های آنها، در عین تفاوتی که با نظراتم دارند، برای من محترمند و از آنها استفاده کردم. صحبت های این دوستان، بهانه مناسبی شد برای ادامه دادن به این گفت و گو:

بسیاری اعتقاد دارند که اعطای حق جدایی به زنان، منجر به رشد سرسام آور آمار جدایی در ایران می شود. و به همین اعتبار با این موضوع محتاطانه برخورد می کنند. در اصل این موضوع شکی نیست اما، در بسیاری از خانواده ها سالها است که زن، به هر دلیل، زندگی مشترک را ترک کرده و تنها به دلیل امتناع همسرش قادر به جدا شدن قانونی از او نیست. در بسیاری دیگر از خانواده ها، زنان از ترس همین بلاتکلیفی و سرگردانی، به ناچار به زندگی مشترک ادامه می دهند. داشتن چنین خانواده هایی از نگاه من موجد ارزشی نیست که هیچ، ضد ارزش هم هست. مسلم است که با اعطای حق جدایی به زنان، مواردی از این دست به آمار رسمی اضافه خواهند شد. این نکته را نیز می پذیرم که گروهی از زنان، به سادگی درخواست جدایی خواهند داد اما، از نگاه من سوء استفاده گروهی از خانمها نباید مانع اعطای این حق به سایر خانمها باشد. در ضمن، چرا تا به حال به بهانه سوء استفاده مکرر آقایان از حق طلاق، آنان را از این حق محروم نکرده ایم؟ به بیانی دیگر، جامعه ما با دو معیار متفاوت به زنان و مردان خود می نگرد.

من هم با فمینیسم در مفهوم مرد ستیزی و زن پرستی اش مخالفم اما، از نظر من مطالبات زنان امروز ایران با آن نوع فمینیسم فرسنگها فاصله دارد. زنان ایرانی برای کسب حق طلاق، برای اینکه ارزش جانشان در نظام حقوقی کشورشان با جان یک مرد برابر باشد، برای اینکه شهادتشان در دادگاه با شهادت یک مرد هم ارزش باشد، برای اینکه از همسر و والدین خود مانند مردان ارث ببرند، برای اینکه مانند پدران حق سرپرستی فرزندانشان را داشته باشند*، برای اینکه با هر کسی که می خواهند ازدواج کنند، برای اینکه پس از نه سالگی از دیدگاه جزایی به آنها مانند یک زن چهل ساله نگاه نشود، برای اینکه سراسر عمر مجبور نباشند مردی را که دوست ندارند در کنارشان تحمل کنند و برای اینکه در چارچوب خانواده تبدیل به یک برده جنسی نشوند تلاش می کنند. قوانین ما نیمی از جامعه را به شکل شرم آوری به بردگی کشانده اند.

من هم با بستر سازی فرهنگی پیش از اعطای حقوق جدید به جامعه موافقم اما، برابری ارزش جان زن و مرد یا برابری حق ارث که دیگر بستر سازی فرهنگی نمی خواهد. از سویی بر این باورم که جامعه ایرانی دهها سال است که آمادگی لازم برای اعطای حقوق اولیه به زنان را داراست. در واقع قانون مدنی ایران** دهها سال از جامعه ایرانی عقب تر است. از نگاه من، زمانی که بخش عمده ای از جامعه به مدت طولانی و پیوسته، با هدف کسب حقوق بیشتر، خواستار بازنگری در قانون می شود، می توان نتیجه گرفت که آن جامعه مطالبه ای حقیقی و اساسی دارد. زنان ایرانی با هزاران مشکل، دهها سال است که حقوق ابتدایی و انسانی شان را مطالبه می کنند اما صدای آنها نشنیده گرفته می شود. حاکمیت که از اساس این درخواست ها را مشروع نمی داند؛ جامعه هم منتظر بسترسازی فرهنگی از سوی حاکمیت است. به همین سادگی نسل ها آمده اند و رفته اند و زندگی ها تلف شده اند. بدون اعطای این حقوق که نمی توان استفاده درست از آنها را تمرین کرد. از نگاه من، مشکل فرهنگی ما آنجا است که مرد ایرانی تاب تحمل زیستن در کنار زنی که می تواند "نه" بگوید را ندارد.

بارها این استدلال را شنیده ایم که اگر به زنان ایرانی حق جدایی داده شود، به توفان هوسهای زنانه، بنای خانواده هایمان از هم می پاشد. من چنین باوری ندارم. چرا مشکل را اینگونه نبینیم که بخش بزرگی از زنان ایرانی زیر چنان ستم مضاعفی از سوی قانون مدنی ایران و خانواده هایشان هستند که ابتدا خانه پدر را به امید آزادی، به سوی خانه همسر ترک می کنند؛ سپس در برخی موارد، پس از سرخوردگی از زندگی مشترک،عطای آن را هم به لقایش می بخشند. و همه اینها در حالی است که می دانند در آن سوی جدایی مشکلات اجتماعی جانکاهی به انتظارشان است. دیگر اینکه، در تلاش مردی که بخواهد با منحصر کردن حق جدایی به خودش، همسر هوسبازش را پایبند خانه کند بهره ای نمی بینم.

انحصار حقوقی کنونی، مردان را به تدریج به حاکمان خودخواه خانواده ها تبدیل می کند. حاکمانی که همسران و فرزندانشان را عمری اسیر خودمداری هایشان می کنند. به همین سبب در آن سوی آبها، بسیاری از مردان ایرانی نه تنها همسرانشان که فرزندانشان را نیز از دست می دهند و تنها می شوند. و اینهمه گناه قوانینی است که با سپردن بخش بزرگی از حقوق جامعه و خانواده به مردان، ترازوی عدالت اجتماعی را نامتوازن کرده اند.

پی نوشت ها:
*در قوانين ما، حضانت و ولايت فرزندان دو مفهوم جداگانه دارد. حضانت به معناي نگهداري فرزند است و ولايت به معناي سرپرستي و اداره امور مالي، تصميم در مورد تحصيل، تعيين محل زندگي، اجازه خروج از کشور، اظهار نظر و اجازه در مورد مسائل درماني كودك و موارد ديگر است. بر اساس قانون مدني ايران مادر هيچ وقت نمي‎تواند سرپرست فرزندش باشد و در صورت نبودن پدر و جد پدري نيز سرپرستي فرزندان به او تعلق نمي گيرد و تنها مي تواند قيم فرزند خود باشد. البته در آن صورت هم اداره سرپرستی (زير نظر دادستان) بر کارهاي مادر نظارت دارد و حتي حق فروش اموال فرزندان نيز به عهده اداره سرپرستي است. مادر به‎جز افتتاح حساب قرض‎الحسنه حتي نمي‎تواند براي فرزندش حسابي باز كند، يا بدون امضاء شوهرش براي كودكش خانه‎اي بخرد. اگر مادري با اجازه‎ پدر كودك و با پول خود براي فرزندش خانه‎اي بخرد، پدر مي‎تواند هر موقع دلش بخواهد آن خانه را بفروشد يا اجاره دهد و مادر در اين موارد هيچ حقي ندارد. اگر کودکی به ‎دليل بيماري در بيمارستان باشد و نياز به عمل جراحي داشته باشد، اين پدر است كه بايد اجازه‎ عمل را بدهد و مادر نمي‎تواند بدون امضاي پدر، از پزشكان بخواهد كه كودكش را عمل جراحي كنند. اين درحالي‎ است كه طبق قانون، سرپرستي و ولايت پدر ”قهري“ است. يعني حتي اگر خود پدر هم بخواهد نمي‎تواند سرپرستي كودك را به همسر خود واگذار كند! (این توضیح از وب سایت "تغییر برای برابری" گرفته شده است)

** قانون مدنی ایران، در اردیبهشت ماه سال هزار و سیصد و هفت (هشتاد سال پیش) به تصویب رسیده است و اگرچه تا به امروز چندین بار مورد بازنگری واقع شده، اما هنوز شالوده اولیه آن دست نخورده باقی مانده است. این در حالی است که جامعه امروز ایران با جامعه هشتاد سال پیش به هیچ وجه قابل مقایسه نیست.

۱۳۸۷ فروردین ۱۵, پنجشنبه

یادمان باشد

هر کجا که مجالی بوده، جنبش برابری خواهی زنان ایران را ستوده ام و از آن حمایت کرده ام. حامیان این جنبش، به دور از کشمکش ها و بازی های سیاسی که راه به هیچ آبادانی نمی برند، تنها برابری حقوقی زن و مرد ایرانی را می خواهند.

بر این باورم که اگر از این مطالبات حمایت کنیم، سوای داغ ظلمی که از پیشانی سرنوشت زنان امروز و فردای ایران برداشته ایم، و سوای از ادای دینمان در حق همه زنان ایرانی که عمری زیر سایه این جفای دیرپا زیستند، سوختند و پر کشیدند؛ اساسی ترین گام در راه توسعه واقعی ایران که همان عدالت اجتماعی است را برداشته ایم.

از نگاه من، جنبش برابری خواهی زنان ایران تمام ویژگی های یک جنبش مدنی واقعی را داراست. این جنبش، بر اساس نیازهای واقعی و توافق جمعی، با هدف ایجاد تغییر به نفع تمامی اعضای جامعه، به دور از اهداف سیاسی و بر اساس روشهای مسالمت آمیز شکل گرفته است. بر این اساس شاید، این جنبش نخستین جنبش مدنی ایرانیان در معنای واقعی کلمه باشد.

حمایت از ایرانیانی که به واسطه جنسیتشان از بسیاری از حقوقشان محروم شده اند شاید، بزرگترین مسئولیت اجتماعی امروزمان باشد. یادمان باشد که تاریخ احوال ما را هم خواهد نوشت.

۱۳۸۶ اسفند ۲۵, شنبه

وسعت بی واژه

بالای سرم، تکه ابری زینت گنبد فیروزه ای شده است. خورشید مهربانانه می درخشد و زیبا قبای نو درختان را می درخشاند. نسیم ملایمی می وزد و شمیم رطوبت آمیخته به سبزینه چمن ها را می پراکند. آن سوترها برکه ای، غرق در چمن، میزبان مرغی دریایی است که رو به آسمان دارد. لاکپشتی به آرامی در آب برکه شنا می کند. وجودم را که حس می کند می گریزد. و گریزش، آرامش ماهی ها را بر هم می زند. دورتر، سگی جست و خیزکنان از صاحبش می گریزد و به سوی او بازمی گردد.

ومن، می گذرم. شناور در اینهمه زیبایی. محیط، به کودکی ام می برد. توشه ذهنم از خاطرات کودکی اگرچه خالی است اما، لبریز از حس هایی پنهان است که به تلنگری، از هزارتوهای ذهنم سرکی می کشند و باز نهان می شوند. و همین بازیگوشی های ذهن، به مقایسه ای بین امروز و دیروز می کشاندم.

میل به سفر و دیدن سرزمین های دور، همیشه با من بود. میل به رفتن و نماندن. همیشه از یکنواختی زندگی گریزان بودم. همیشه می خواستم جور دیگری زندگی کنم. روشی از زیستن که تنها، نشان مرا بر خود داشته باشد. امروز، پس از سه دهه زندگی، در پی همان وسوسه کودکانه به اینجا رسیده ام. وحس کودکی را دارم، که دست مادر را رها می کند تا بازیگوشانه بیشتر تجربه کند. لذتی آمیخته به دلهره. و اگرچه دستم از دستان مادر جداست؛ و از همه عزیزانم به دورم اما، دلگرم به حضورشان و یا خاطراتشان گام برمی دارم.

نمی دانم! شاید این وسوسه می بایست سالها پیش در من خاموش می شد. اما، هنوز ضربان بودنش را در ژرف ترین لایه های وجودم حس می کنم. هنوز وسوسه ای مرا به دیدن سرزمین های دور می خواند. به رفتن و نماندن. به دیدن و گذشتن. به خواندن و آموختن. ندیده ها بسیارند و مهلت کوتاه.

سهراب در ذهنم زمزمه می کند:
باید امشب بروم...
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

۱۳۸۶ اسفند ۱۶, پنجشنبه

میراث سرزمین من

امروز اینجا هوا طوفانی بود. در محل کارم نشسته بودم و خیره به مانیتور، رد خطوط را دنبال می کردم. ناگاه، غرش رعدی چهار ستون بدنم را لرزاند. در آن لحظه ، با صدای رعد، ترس از انفجار و موشکباران در ذهنم بازسازی شده بود. ترس از حمله هوایی.

چند لحظه ای گذشت تا به یاد بیاورم که اینجا سرزمینی دیگر است. سرزمینی که کمتر، خاطرات انفجار و آوار را به ساکنانش هدیه داده است. به اطراف نگاه کردم؛ همه بی تفاوت سرگرم کار بودند. گویا در آن جمع، تنها من وامدار خاطراتی چنان باشکوه بودم.

۱۳۸۶ بهمن ۱۱, پنجشنبه

اختر به سحر شمرده یاد آر

زمستان امسال تهران، سردتر از پیش بود. می گفتند دما به پانزده درجه زیر صفر هم رسید. تهران سفید پوش شد. و من اینجا لذت برف تهران را، لابه لای صفحات وبلاگ جوانان تهرانی می جستم. و در خلال یکی از همین وبگردی ها بود که مطلبی شیرین را در وبلاگ غریبه ای خواندم. گفته بود "خدایا تو این سرمای زمستون به همه یه سرپناه گرم بده که همه بتونیم از این برف لذت ببریم". این جمله ساده و صمیمی، چه ژرفایی را در پس خود داشت! بی اختیار به این همه شعور آفرین گفتم.


چندی پس از آن، با خبر شدم که در آن شب ها، تعدادی از خیابان خواب ها و بی سرپناهان تهران، در گوشه ای از خیابان یخ زده اند. اول باورم نمی شد. یعنی هضم این واقعیت چنان برای ذهنم سخت بود که نمی خواستم باور کنم. اما پذیرفتم. و غم سنگینی بر دلم نشست. خوب می دانم در سرمای زمستان بی سرپناه بودن یعنی چه. خدا را شکر از هر سختی ذره ای چشیده ام. همان اندازه که بدانم اتاق گرم را همراه زندگی به آدم نمی دهند. همان اندازه که بدانم یک سرپناه گرم، در یک شب سرد زمستانی، می تواند نهایت آرزوی یک تن لرزان باشد. همان اندازه که بدانم در آن سرمای شدید، به امید طلوعی دوباره به افق خیره شدن و بی پناه در گوشه ای از خیابان لرزیدن یعنی چه. در آن شب ها، تن هایی در خیابان، تکیه داده به دیواری آجری که بین بستری گرم و سرمایی کشنده فاصله می انداخت، منجمد شدند. شاید می شد بهتر از این بگذرد.

۱۳۸۶ بهمن ۹, سه‌شنبه

یاد باد آن روزگاران یاد باد

امشب در خلوت شیرین شامگاهانم، مطالب پیشین این وبلاگ را مرور کردم. "سهم من از بوسه باد" را. و نظرات گرم و صمیمی شمارا بر حاشیه آن . و دیدم که در این یک سال اخیر، دلمشغولی های روزانه، ناخواسته حال و هوای گذشته ام را بیرنگ کرده اند. دوستان هم دیگر مانند گذشته نمی نویسند. گاه هفته ای می گذرد و اثری از مطلبی جدید نیست. و من که هر روز صبح، پیش از روشن کردن چراغ، کامپیوتر را روشن می کنم ؛ ناراحت می شوم که اینطور اسیر لقمه های نان شده ایم.

بر گروه همکلاسان دبیرستان هم سکوت سنگینی حکمفرماست. بیست و چهارم ژانویه تولد حسین میرزاخانی بود. هیچ کس تبریک نگفت. من هم که روز بیست وششم برایش پیام تبریک فرستادم هیچ پاسخی نگرفتم. امیدوارم هر کجا که هست سلامت باشد.

از گروه همکلاسان که دست شسته ام. از همان اوایل هم مشخص بود که با تنوع افکار و سلایقی که داریم نمی توانیم حتی سه ماه یکبار هم دور هم جمع شویم. اما به این حلقه سیصد و شصت درجه ای هنوز امیدوارم. اگرچه روز به روز کم توان تر و ساکت تر می شود.

۱۳۸۶ بهمن ۷, یکشنبه

چند پرسش:

اول: نژاد آریایی چه برتری بر سایر نژادهای بشر دارد؟

دوم: چه کسانی در طول تاریخ حامی ایده برتری نژاد آریایی بوده اند؟

سوم: آیا ایرانیان از نظر نژادی آریایی خالص محسوب می شوند؟

چهارم: تا به حال چند مرتبه شنیده اید یک ایرانی به اینکه از "نژاد پاک آریایی" است افتخار کند یا بگوید "خون پاک آریایی" در رگهایش جریان دارد؟

پنجم: آیا اعتقاد به برتری نژادی از نشانه های نژاد پرستی نیست؟

۱۳۸۶ دی ۲۳, یکشنبه

پل سبز


بزرگراههایی که از میان زیستگاههای طبیعی می گذرند، آنها را چند تکه می کنند و بین گونه های جانوری دو سوی خود فاصله می اندازند. یکی از نقدهایی که به بزرگراه تهران-شمال وارد شده نیز به همین مشکل اشاره می کند.


دو هفته پیش، در موزه علوم طبیعی هیوستون، تصویری از پلی در کشور کانادا دیدم به نام "پل سبز".این پل دو سوی یک بزرگراه را برای عبور جانوران به هم متصل می کند. برای عبور گونه های جانوری که از مواجه شدن با سروصدای بزرگراه یا سایر جانوران واهمه دارند نیز در این محل زیرگذری ساخته خواهد شد.


پارک یادبود*، پارک طبیعی بزرگی است که تقریبا در وسط شهر هیوستون واقع شده است. به ناچار، خیابان هایی عریض با سرعت ترافیک زیاد، این پارک را به چند بخش تقسیم کرده اند. این هفته متوجه شدم که مسئولان این پارک نیز طرح ساخت چنین پل ها و زیرگذرهایی را در دست دارند. گویا این راه حل، در حال فراگیر شدن است.


تصویر بالا، پلی که در کشور کانادا ساخته شده را نشان می دهد. با پوزش از اینکه کیفیت این تصویر مناسب نیست. اشکال از ماست لطفا به گیرنده های خود دست نزنید!


* Memorial Park

۱۳۸۶ دی ۳, دوشنبه

کریسمس

امشب اینجا کریسمس را جشن گرفته اند. دو هزار و هشتمین سالگرد تولد مسیح است. پیامبر بخشش و مهربانی. مسیح اهورایی شاید، هیچگاه بر زمین نزیسته باشد. او پاک تر از آن است که زیستگاه ما می طلبد. او تبلور ژرفترین آرزوهای نهاد آدمی برای زیستن در دنیایی پاک از پلیدی ها است. مسیح اسطوره ای شاید، آینه ای باشد رو به روان انسان.

۱۳۸۶ آذر ۱۸, یکشنبه

صبحانه ایرانی

امروز صبحانه ام مفصل بود: نان، پنیر، چای داغ، شیر و عسل. و گل برکات سفره ام: نوای دلنشین - افسانه سرزمین پدری من- کاری از استاد بیژن بیژنی. به نوای کمانچه که رسید، حالم دگرگون شد. گویی چشمه ای از ژرفای وجودم جوشید و پیوندی عمیق هویدا شد. پیوندی با خاک، با میهن، با مادر، پیوندی با من... و چشمانم بارانی شدند.

۱۳۸۶ آذر ۱۰, شنبه

طلوع امید

آنهمه ناز و تنعم که خزان می فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

امروز سر انجام به خانه خودم آمدم تا بیش از دو سال سردرگرمی و تشویش و اضظرابم به نقطه پایان برسد . اکنون که مجالی برای آسودن یافته ام، عمق فرسایشی دو ساله را در تار و پودم حس می کنم.وقتی به عکس دو سال پیشم در پارک ملت،در کنار همکلاسی های دبیرستان، نگاه می کنم؛ حس می کنم از آن زمان ده سال گذشته است. چقدر با فرشادی که در عکس لبخند می زند بیگانه ام!و همه اینها برای رسیدن به رویای آمریکایی بود یا فرار از جهنم ایرانی؟ شاید هر دو.اما امروز که می خواستم زیر کارت تشکر از دوستم تاریخ بزنم نوشتم : دهم آذرماه یکهزار و سیصدو هشتاد و شش.

۱۳۸۶ مهر ۲۰, جمعه

زنده در یاد

چهره اش را خوب به خاطر دارم. با آن لبخند نمکین؛ و روش تدریسی که منحصر به خودش بود. در کلاس او هم می خندیدیم ، هم می آموختیم.


برای حل مسایل دشوار هندسه تحلیلی به شاگردانش جایزه می داد؛ و بزرگترین جایزه این بود: "اگر کسی این مسئله را حل کند ارزشش را دارد که زمین از زیر پایش کنار برود، به او تعظیم کند و به زیر پایش برگردد". به همین سادگی بین شاگردانش رقابت ایجاد می کرد.

به نظرم، کیوان شادپور به زیبا ترین کلام او را توصیف کرده: " تنها در کلاس او بود که فرشته ای از پنجره به داخل کلاس می آمد تا نقاطی را در فضا مشخص کند". به نظر من، فرشته کلاس آقای نوری از روان روشن و پاک او حکایت می کرد. فرشته ای که از پنجره می آمد، خود پنجره ای بود رو به سوی ژرفای روح او. ژرفایی که در این مقال به آن خواهم پرداخت.

سال هفتاد و دو یا هفتاد و سه بود. به کمک دوست قدیمی و مفقود شده امروزم، علی رضوی زاده، با آقای نوری در کافی شاپ شیرینی فروشی سهیل قراری ترتیب دادیم. می دانستیم که آقای نوری انسانی ژرفتر از یک معلم ساده هندسه تحلیلی است. می خواستیم از او بیشتر بیاموزیم. علی به زحمت توانسته بود از حریم محکمی که او گرد زندگی خصوصیش کشیده بود بگذرد؛ چند باری به ملاقات او برود و کتابخانه شخصی اش را ببیند. علی می گفت پس از اینهمه تلاش، هنوز هم اکثر اوقات او را نمی پذیرد.

به گمانم قرارمان ساعت هفت عصر بود. از همان ابتدا سر بحث فلسفی را باز کردیم تا شاید بتوانیم بیشتر از افکار و روحیات استاد بدانیم اما، هرچه بیشتر کوشیدیم کمتر به نتیجه رسیدیم. تنها کلام استاد این بود که دست از فلسفه بازی بردارید، زندگی کنید و از زندگی تان لذت ببرید. و ما متحیر که چگونه او با آن عمق شخصیت، چنین توصیه ساده ای برای ما دارد.

آن قرار، ساعتی در کافی شاپ سپری شد و چند ساعتی قدم زنان در بلوار کشاورز گذشت. تا ساعت یازده یا دوازده شب چندین بار در بلوار کشاورز بین خیابان کارگر و سهیل رفتیم و برگشتیم. و استاد همچنان بر سخن خود بود که عمرتان را با فلسفه به بیهودگی نگذرانید، زندگی کنید و از زندگی تان لذت ببرید. چون می خواستیم بدانیم برای چه چیزهایی ارزش قائل است، پرسیدیم که چگونه می شود از زندگی لذت برد؟ اما او باهوش تر از آن بود که چنین ساده دنیایش را هویدا کند؛ تنها به همین بسنده کرد که نمی دانم، هرکس به شکلی از زندگی لذت می برد.

آن شب، او از فلسفه هیچ نگفت. تنها از زندگی گفت. از زیستن و محبت به پدر و مادر. و اینکه در جوانی به خود افتخار می کرده که کافکا می خواند و امروز از خودش عصبانی است که چرا جوانی اش را صرف مطالعه آن ادبیات کرده و آنگونه که می گفت "زندگی نکرده است".

آن شب، با قدری دلخوری از استاد خداحافظی کردم؛ زیرا که سخنی عمیق و فلسفی به من نگفته بود اما، توصیه اش به زیستن و خوش زیستن تا امروز با من مانده است. اگرچه تا امروز از این ارزشمندترین درسش نمره قبولی نگرفته ام.

علی رضوی زاده بعدها به من گفت که استاد بیشتر تاثیر یافته از حکمت شرق بوده است. می گفت روان استاد چنان با طبیعت درآمیخته که او روزهای بارانی به احترام طبیعت چتر بر سر نمی گیرد. واپسین کلامی که از استاد به یاد دارم این است: " خدایی که من آن را اثبات کنم خدا نیست".

۱۳۸۶ تیر ۵, سه‌شنبه

بازی های زندگی

از روز نهم جون تا امروز شرایط زندگی ام در اینجا تغییر کرده است. خلاصه ماجرا این است که باید دنبال محلی جدید برای سکونت باشم. آنها که با اوضاع و شرایط اینجا آشنا هستند به خوبی می دانند که هزینه زندگی در لوس آنجلس کمرشکن است. ناچار، شهر دیگری را برای زندگی انتخاب کرده ام. امروز بلیط پرواز یکسره ام به شهر هوستون تگزاس را رزرو کردم. به یکصد و شصت و چهار دلار. و پنج دلار هم هزینه رزرواسیون اینترنتی که جمعا می شود یکصدو شصت و نه دلار. روز ششم جولای، ساعت شش و چهل دقیقه صبح، عازم هوستون خواهم بود. پرواز یکصدو چهل و چهار خطوط پروازی فرانتیر، پس از هزار و سیصد و شصت کیلومتر پرواز، در ساعت نه و پنجاه و سه دقیقه در دنور به زمین می نشیند و ساعت ده و چهل دقیقه از دنور برمی خیزد تا پس از طی هزار و چهارصد و ده کیلومتر دیگر در ساعت دو بعد از ظهر مرا به هوستون برساند.

همه اینها که گفتم شرح مفصل و دقیقی بودند از نقطه عطف جدید زندگی ام در آمریکا. مسیری که امروز برگزیده ام، همان مسیری است که هنگام اولین سفرم به آمریکا آن را انتخاب کرده بودم و به دعوت دیگرانی از آن منصرف شدم. راه را کج کردم و سر از لوس آنجلس درآوردم، تا پس از قریب به یک سال و هشت ماه تحمل فشارهای روحی و مالی مختلف و با بودجه ای بسیار کمتر از روز نخست، به همان جایی برسم که روز اول برایش برنامه ریزی کرده بودم. و این یعنی زندگی. یعنی طبیعت خشن و عبوس زیستن، که کمترین غفلت و اطمینان زودرسی را بر نمی تابد.

از امروز، به حکم تغییری که در شرایط زندگی ام ایجاد شده، حال و هوای این صفحه را نیز قدری تغییر داده ام. واضح ترین تغییر آن است که بنابر الزاماتی و بر خلاف میلم، دوستان نمی توانند بر این صفحه کامنت بگذارند؛ ولی کماکان از خواندن نظرات و گپ های دوستانه شما از طریق پیغامهایی که می فرستید یا کامنت هایی که بر وبلاگم می گذارید خوشحال خواهم شد. جدای از این صفحه، ایمیل قبلی ام هم کماکان فعال است و از آن طریق هم می توانیم با هم در تماس باشیم. در ضمن، شماره تلفن سابقم هم کماکان فعال است.

متاسفانه شرایط وادارم کرده که رادیکال ترین روش را برای ادامه زندگی در آمریکا برگزینم. احتمالا پس از رسیدن به هوستون چند هفته ای در مسافرخانه ای اقامت خواهم کرد. در این فاصله باید کاری پیدا کنم که زندگی ام را تامین کند. مسلما در چنین شرایطی به اینترنت و کامپیوتر دسترسی نخواهم داشت. لاجرم برای هرگونه ارتباط سریع با من، در این فاصله زمانی، راهی جز تماس تلفنی باقی نمی ماند. بنابراین سکوت اینترنتی ام از روز ششم جولای به بعد، تنها به دلیل عدم دسترسی ام به کامپیوتر خواهد بود.

نهایتا اینکه علی رغم مشکلات فراوان هنوز روحیه ام خوب است و به آینده امیدوارم. به نظرم می توانم از این گردنه سخت بگذرم. اما زمان بر صحت ادعایم قضاوت خواهد کرد. هر لحظه مهاجرت یعنی انتظار. انتظار یک خبر جدید، یک تحول جدید و شاید هم یک تحمل جدید!

۱۳۸۶ خرداد ۲۲, سه‌شنبه

یاد مادربزرگ بخیر!

ساده بود و ساده سخن می گفت. اما لحن کلامش حکایت از آن داشت که در پس این سادگی ژرفایی است. ژرفایی که از جنس فلسفه نیست. از جنس تجربه است. و من آن سالها کم تجربه تر از آن بودم که به عمق سخنش پی ببرم. تنها آن ژرفا را حس می کردم و گفته هایش را در گوشه ای از ذهنم نگاه می داشتم. تا روزگاری برسد که به مدد تجربه، رمز سخنش را بیابم.


شنبه زادروزم بود. سی و دومین سال زندگی ام را پشت سر گذاشتم. دوستان و بستگان به رسم یادگار هدیه دادند و روزگار درس. و می دانید که روزگار تا نزند نمی آموزاند. اما به مدد همین درس، با پوست و گوشت و استخوان معنی سخن مادربزرگ را فهمیدم که می گفت "کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من"


راستی کدامیک به ثواب نزدیکتر است؟ آنکه نردبانش را به همسایه امانت نمی دهد یا آنکه امانت می دهد و وقتی که او به پله آخر رسید به ناگاه نردبان را از زیر پایش می کشد که “نظرم عوض شده است”؟!


این روزها مرتب آن شعر زیبایی که در وبلاگ کیوان عزیز خواندم را زمزمه می کنم:
چند روزی هست حالم دیدنی است ...