۱۳۸۶ آذر ۱۰, شنبه

طلوع امید

آنهمه ناز و تنعم که خزان می فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

امروز سر انجام به خانه خودم آمدم تا بیش از دو سال سردرگرمی و تشویش و اضظرابم به نقطه پایان برسد . اکنون که مجالی برای آسودن یافته ام، عمق فرسایشی دو ساله را در تار و پودم حس می کنم.وقتی به عکس دو سال پیشم در پارک ملت،در کنار همکلاسی های دبیرستان، نگاه می کنم؛ حس می کنم از آن زمان ده سال گذشته است. چقدر با فرشادی که در عکس لبخند می زند بیگانه ام!و همه اینها برای رسیدن به رویای آمریکایی بود یا فرار از جهنم ایرانی؟ شاید هر دو.اما امروز که می خواستم زیر کارت تشکر از دوستم تاریخ بزنم نوشتم : دهم آذرماه یکهزار و سیصدو هشتاد و شش.

هیچ نظری موجود نیست: