۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

من از قوم بنی اسرائیل نیستم

تفاوت من با قوم بنی اسرائیل این است که آنها از خوردن عدس خسته شدند، اما من، پس از سه سال عدس خوردن، هنوز از آن خسته نشده ام. شاید به این خاطر که سهم آنها از طرف خدا می آمد، اما من سهمم را خودم از فروشگاه نزدیک خانه ام می خرم.

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

آفرینش

و ما شما را نیافریدیم پیش از آنکه شما ما را بیافرینید
و در این سخن نشانه هاست برای آنانکه اندیشه می کنند.

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

کلیسا



در کوچه پس کوچه های فقیر نشین جنوب شرق شهر هیوستون که پرسه بزنی، در میان بیقوله های مردم، گاهی به کلیسایی می رسی که باشکوه تر از خانه های اطراف است. گویی که انسان برای دور شدن از واقعیت هراسناک پوچی حیات، ناقوس ها را هرچه بالاتر می برد و مناره ها را هرچه فرازتر می سازد؛ شاید که در سایه اسطوره های آنها قدری آرام گیرد و شبانگاهان در خانه محقر خود بیاساید.

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

امشب در هیوستون دمای هوا به شش درجه زیر صفر می رسد. به توصیه مدیریت آپارتمان شیرهای آب گرم را کمی باز گذاشته ایم تا آب گرم جریان داشته باشد و لوله ها گرم بمانند؛ مبادا که آب یخ بزند و لوله را بترکاند. تهویه مطبوع هم یکسره کار می کند.

در اتاق گرم نشسته ام اما، درد بی سرپناهی در سرمای شبانه را زیر پوستم حس می کنم. به فکر بی خانمانهای شهرم. خدا کند که فردا خبرهای بدی برایمان نیاورد.

۱۳۸۸ مرداد ۲۵, یکشنبه

مرثیه ای از مجموعه "22 مرثیه در تیرماه" اثر شمس لنگرودی

پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند
كه مثل پرندگان راست راست مى چرخند در هوا
سر ماه
حقوق شان را مى گيرند
پس اين فرشتگان به چه كارى مشغولند
كه مرگ تو را نديدند.
كاش پر و بال شان در آتش آفتاب تير بسوزد
ما با ذغال شان
شعار خيابانى بنويسيم.
پس اين فرشتگان پير شده
جز جاسوسى ما
به چه كارِ بدِ ديگرى مشغولند
كه فرياد ما به گوش كسى نمى رسد.

۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

پاسخی برای یک ناشناس

امروز دیدم ناشناسی لطف کرده و پیامی گذاشته که چرا نمی نویسی؟ در پاسخ او که هنوز به این دفترِ مجازی گذری می کند و آنقدر لطف دارد که پیامی بگذارد، این چند سطر را می نویسم:

آن زمان که بساط این وبلاگ رونقی داشت، می کوشیدم که تصویر جامعه ایرانی را، از منظر خودم، با دیگران به اشتراک بگذارم. اما با آغاز وقایع اخیر، عمق ستمی که بر آن مردم روا داشته می شود آنچنان هویدا شد که جایی برای قلم من باقی نگذاشت. این شد که سکوت را بر نوشتن ترجیح دادم.

دیروز تمام نماز جمعه اخیر تهران را دیدم. و تنها در یک مورد اشک به چشمانم نشست. آنجا که مردم، هر زمان که کلامی درحمایتشان می شنیدند، از پشت درهای بسته فریاد می کشیدند تا تاییدشان را به گوش سخنران برسانند. آنها را به داخل محوطه راه نداده بودند. باز هم تحقیرشان کرده بودند. فردای آنروز خواندم که صدا و سیما صدایشان را هم از بازپخش نمازجمعه حذف کرده است.

امروز، واقعیت ایران در گامهای مصمم مردم در خیابانها و فریادهای پر ابهت شبانه شان روی بامها به تصویر کشیده شده است. امروز، خون جاری بر آسفالت، بدنهای کبود، استخوانهای شکسته، پیکرهای مانده در سردخانه، اضطراب مادران بی خبر از فرزند، فریادهای خفه شده پشت دیوارهای زندان اوین و ضجه مادران بر مزار فرزندانشان تصویر روشنی از ظلمی است که دهها سال بر آن مردم روا داشته اند.

و کلام آخر اینکه، در تمامی این سالها با هر کسی که به تمدن چندین هزارساله ایران افتخار می کرد و خود را وارث آن می دانست به شدت مخالفت می کردم. و لُبّ استدلالم این بود که افتخار را باید کسب کرد، افتخار را نمی توان به ارث برد. امروز اما، ماجرا به کلی متفاوت است. امروز مدالهای افتخار را بر سینه مردم ایران می شود دید. حتی مردم سایر کشورها نیز از جنبش آزادیخواهانه مردم ایران با شور و شوق یاد می کنند. و همه اینها از نگاه من، یعنی اینکه ایرانیان در مسیر مبارزه خود برای آزادی، در حال کسب افتخاراتی واقعی هستند. افتخاراتی به تاریخ سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت.

پاینده باشید.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

تبلیغ به سبک آمریکایی

متن زیر را دیروز روی یک تابلوی بزرگ تبلیغاتی، کنار بزرگراه دیدم.

YOUR WIFE IS HOT
Better get the A/C fixed!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

سه نما از یک واقعیت (نمای سوم)

تازه از دبی به هیوستون رسیده ام. در این سفر، دو ورزشکار آمریکایی هم در هواپیما بودند. در راهروهای فرودگاه هیوستون یکی از آن دو با شوق به دوستش می گوید: "هِی مَرد! ما دوباره در آمریکا هستیم!" سپس به نشانه شادی و موفقیت مشت هایشان را به هم می زنند.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

سه نما از یک واقعیت (نمای دوم)

در سالن فرودگاه دبی، پرواز ایران را انتظار می کِشم. در اطرافم ایرانیانی در میان کیسه هایی پلاستیکی، با آرم آشنای "دیوتی فری" فرودگاه دبی، و ساک های دستی ورم کرده از انواع کالا فرو رفته اند. خانم جوانی با صدای بلند، طوری که همه ایرانی های سالن بشنوند، برای اطرافیانش توضیح می دهد که خرید از فروشگاههای لندن به صرفه تر از خرید از فروشگاههای دبی است. خانم های دیگر، با روسری هایی افتاده بر روی شانه، در حالی که تلاش می کنند حرصشان از این فخرفروشی را پنهان کنند، از آخرین لحظه های امکان بی حجابی در فضایی عمومی استفاده می کنند. مردان، خسته و بی خیال، روی صندلی هایشان ولو شده اند و در جمع دوستانشان لاابالی وار الفاظ رکیک ردّ و بدل می کنند. اگر خانمی با لباسی باز از پشت شیشه سالن عبور کند، با چشمانی حریص از روی صندلی نیم خیز می شوند تا حتی چند ثانیه شهوت هم هدر نرود؛ سپس دوباره با قیافه ای بی خیال، خواب آلود و دلخور روی صندلی هایشان ولو می شوند.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

سه نما از یک واقعیت (نمای اول)

هواپیما تازه در دبی به زمین نشسته است. اتوبوس مان روی باند پرواز به سمت سالن فرودگاه در حرکت است. در اطرافم هم میهنانم را می بینم که لبخندهایی از رضایت بر چهره دارند. به سختی می توان بین خانمهایی که در تهران سوار هواپیما شدند و اینها که در امارات پیاده شدند ارتباطی پیدا کرد. اینها همه بدون روسری و تی شرت به تن هستند. حتی چهره هاشان هم زیر آرایش کاملا تغییر کرده است. نمی دانم چه موقع و کجا ناگهان همه با هم تغییر قیافه داده اند. خانم مسنی که در اتوبوس جایی برای نشستن پیدا نکرده یک دستش به میله است و دست دیگرش با سماجت تلاش می کند تا مانتو را از تنش درآورد. گویی فریضه ای است که اگر چند دقیقه ای صبر کند تا به فرودگاه برسد قضا می شود. ناگهان اتوبوس ترمز می کند و او در وضعیتی نامتعادل به جلو پرتاب می شود. خوش شانس است که در آخرین لحظه می تواند تعادلش را حفظ کند. با این حال از تلاش دست نمی کشد. سرآخر مانتو مچاله شده را با حرص در ساک دستی اش جا می دهد و سپس رضایتمندانه به دیوار اتوبوس تکیه می دهد.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه

شام آخر

ساعت چهار بامداد روز یازدهم آوریل، گوشه دنجی از فرودگاه بین المللی تهران، روی مرز گذشته و آینده، به انتظار پرواز نشسته ام. از سویی دلتنگ همه خاطراتی هستم که فرشادِ امروز را ساخته اند و از دیگر سو، مشتاق همه راههایی که شاید به فرشادِ بهتری برسانندم.

آواز محسن نامجو به یادم می آید؛ آنجا که می خواند:
دست بردار از این میکده سر به سری
پای بگذار به اون راهی که فقط فکر کنی بهتری
که فقط فکر کنی بهتری

۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

یک روز بهاری در تهران

در خواب و بیداری صبح، صدای جیغ های زنی را می شنوم. آدم هایی در طبقه بالا، از سویی به سوی دیگر خانه می دوند و باز می گردند. اشیایی با خشم به اطراف پرتاب می شوند، به دیوارها می خورند و بر زمین می افتند.

اضطراب جای خواب آلودگی ام را می گیرد. چشم هایم را باز می کنم و به سقف خیره می شوم. زنی با التماس فریاد می زند: "نزن! غلط کردم!". فریادهایش لا به لای صدای خشمگین و نامفهوم مردی می پیچند. گریه هایش گاهی اوج می گیرند و گاهی آرام و یکنواخت می شوند.


با اعصابی متشنج در طول و عرض خانه راه می روم. ذهنم واقعیت هولناکی که بالای سرم در جریان است را نمی تواند هضم کند. پس از حدود پنج دقیقه، کشمکش پایان می گیرد. صدای کوبیده شدن درِ خانه، در خلوت راهرو طنین می اندازد. جیغ های زن تبدیل به هق هق های گریه ای یکنواخت و آرام می شوند. ماشینی با شتاب از پارکینگ خانه بیرون می رود تا خشم راننده اش را در میان عصبیت میلیونها آدم دیگر گم کند.

آن روز و روزهای پس از آن، ساعت ها در خیابان های اطراف خانه قدم زدم و با کنجکاوی در چهره زنان سرزمینم دقیق شدم. شاید که بتوانم آن چهره کتک خورده و کبود را که قرن هاست نادیده گرفته ایم ببینم.


۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

از من تا ما

روز بیست و یکم مارچ در فرودگاه بین المللی شهر هیوستون به انتظار پرواز امارات نشسته ام. به آدمها نگاه می کنم و لبخندهای دوستانه شان را با لبخند پاسخ می دهم. در بینشان زندگی می کنم اما، فاصله ای نامرئی میان ماست. فاصله ای که گرچه مانند جدار حبابی نازک و شفاف است اما حذف ناشدنی است.

تا ساعاتی دیگر اما، در تهران خواهم بود. شهری که چهره تمام ساکنانش برایم آشناست . آنچنان آشنا که گویی سالها با آنها زیسته ام. چهره هایی آشنا اما عبوس و نامهربان. با این همه، خوب می دانم به ایران که برسم مانند قطره ای خواهم شد که در دریا چکیده باشد.

۱۳۸۸ فروردین ۲۳, یکشنبه

سفری از خویش به خویشتن

نمی دانم کدام جمله درست تر است: "من دیروز به خانه ام بازگشتم" یا "من دیروز خانه ام را ترک کردم

حس می کنم پس از پشت سر گذاشتن هزاران کیلومتر، هنوز سر جای اولم هستم. گویی این دو سرزمینِ دور، در ذهنم به هم رسیده اند. در این تحول ذهنی اما، آمریکا اعتبار بیشتری می گیرد. سرزمینی که پس از سه و نیم سال توانسته چنین مقتدرانه مفهوم سی ساله خانه ایرانی ام را به چالش بکشاند.

در یادداشت های آینده از سفر اخیرم بیشتر خواهم نوشت.

۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

نظرات یک فمینیست

Catherine Breillat is a feminist writer and director. The followings are her ideas about men (I have made slight changes in the grammar of her sentences to keep the integrity of her ideas):

I think that men have a problem of identity. They can be men just if they dominate somebody. They cannot dominate by intelligence and mind; they want to dominate by male domination: The law of the biggest…

We, as women, give birth to men. And we love men. But men put us in submission. Therefore, if you really love men, you love submission. You have no other possibility. You are either in revolt or love…

۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه

بت پرستی

کسی می گفت: عرب های بت پرست پیش از اسلام، بت ها را نه به عنوان ذات خدا، بلکه تنها به عنوان نماد و واسطه ای بین خود و خدایشان می پرستیدند.

شاید یک دلیل رواج بت پرستی، ناتوانیِ ذهنِ بشرِ آن زمان از نیایش پروردگاری بی جسم بوده است. اما پس از گذشت هزاره ها، گویا هنوز هم ذهن بشر به آن درجه از تکامل نرسیده که با پروردگاری بی جسم رابطه برقرار کند. هنوز هم در چهار گوشه جهان استفاده از بت ها برای عینیت بخشیدن به پروردگار و یا واسطه گری بین خدا و انسان رواج دارد. کافی است به شیوه های راز و نیاز مردم دنیا با خدا بنگرید تا حضور پر رنگ بت ها را آشکارا ببینید.

۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

برهوت امید

بامداد روز هفدهم ماه می سال دو هزار و هشت است. در کافی شاپ فرودگاه بین المللی تهران به انتظار پرواز نشسته ام. هیجانِ کودکانه پرواز را در این سفرهای مکرر گم کرده ام اما، هنوز پرواز را دوست دارم؛ زیرا نماد گسستن و رفتن است. نماد گسستن تمام بندهایی که روی زمین به دست و پایت می پیچند و به اعماق می کشندت تا در ناچیزترین ها غرق شوی.

در پی احساس سنگینی و رخوتِ لحظه های آغازینِ پرواز، تمام دل نگرانی های زمینی ام محو می شوند. به همان سرعتی که آدمها و ماشینها و خانه ها محو می شوند. و من پیشانیم را به شیشه پنجره می چسبانم تا تمام نگاهم در قاب پنجره محدود شود؛ آنوقت در کوتاه زمانی من می مانم و آسمان و زمین. یعنی انسان در انسانی ترین شرایط.

رفتن اما همیشه زیبا نیست. رفتن گاهی یعنی گسستن تارهای گرانقدر دلبستگی های انسانی. یعنی گام نهادن روی نگاههای غمزده و نمناک از اشک.

در این سفر، سرزمینم را غرق در آلودگی و تباهی دیدم. غرق در گمراهی و سردرگمی. غرق در خشم و تعصب. گویی تهران به سرگیجه ای شدید دچار شده است. در گردونه تقویم می گردد و می گردد و در هر دور جدید، گیج تر و ناتوان تر از پیش می شود. این بار تهران را ناتوان دیدم. ناتوان از برخاستن و ایستادن بر پای خویش. در این میانه عزیزانم را دیدم که در دورهای بیهوده جامعه شان اسیر شده اند.

دلتنگ خواهم شد؛ برای تمام آن نگاههایی که غم وداع را ناشیانه در عمق خود پنهان می کنند. برای لبخندهای ماسیده بر لبها هنگام خداحافظی. برای امیدهای دیدار که به پیراهن فردا گلدوزی می شوند. انتظار. انتظار می فرساید.

و من می روم. می روم تا آسایش زیستن در سرزمینی آباد را به اینهمه حس رنگارنگ ترجیح داده باشم. و هیچگاه نخواهم دانست که در این قمار برده ام یا باخته ام. زندگی مانند جاده ای است با دو راهی های بسیار. بر سر هر دوراهی، به ناچار باید راهی را برگزینی و پس از آن هیچگاه نخواهی دانست که آن دیگری تو را به کجا می بُرد. من امروز اما ، راهی جز رفتن پیش رو ندارم، زیرا که ماندن در این برهوت امید برایم ناممکن شده است.

۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

سختی های مهاجرت از زبان سعدی

گاهی که سختی های اینجا تاب و توانم را می گیرد از این حکایت سعدی یاد می کنم:

از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود، سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم؛ تا وقتی که اسیر فرنگ شدم و در خندق طرابلس با جهودانم به کار گِل بداشتند. یکی از رؤسای حلب که سابقه ای میان ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت ای فلان این چه حالتست؟ گفتم: چه گویم؟

همی‌گریختم از مردمان به کوه و به دشت
که از خدای نبودم به آدمی پرداخت
قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت
که در طویله نامردمم بباید ساخت
....