هواپیما تازه در دبی به زمین نشسته است. اتوبوس مان روی باند پرواز به سمت سالن فرودگاه در حرکت است. در اطرافم هم میهنانم را می بینم که لبخندهایی از رضایت بر چهره دارند. به سختی می توان بین خانمهایی که در تهران سوار هواپیما شدند و اینها که در امارات پیاده شدند ارتباطی پیدا کرد. اینها همه بدون روسری و تی شرت به تن هستند. حتی چهره هاشان هم زیر آرایش کاملا تغییر کرده است. نمی دانم چه موقع و کجا ناگهان همه با هم تغییر قیافه داده اند. خانم مسنی که در اتوبوس جایی برای نشستن پیدا نکرده یک دستش به میله است و دست دیگرش با سماجت تلاش می کند تا مانتو را از تنش درآورد. گویی فریضه ای است که اگر چند دقیقه ای صبر کند تا به فرودگاه برسد قضا می شود. ناگهان اتوبوس ترمز می کند و او در وضعیتی نامتعادل به جلو پرتاب می شود. خوش شانس است که در آخرین لحظه می تواند تعادلش را حفظ کند. با این حال از تلاش دست نمی کشد. سرآخر مانتو مچاله شده را با حرص در ساک دستی اش جا می دهد و سپس رضایتمندانه به دیوار اتوبوس تکیه می دهد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۱ نظر:
این یکی دیگه خیلی کمیک و بامزه بود. (: حیفم اومد جدی بگیرم:')
ارسال یک نظر