برزگری پند به فرزند داد
کای پسر، این پیشه پس از من تراست
مدت ما جمله به محنت گذشت
نوبت خون خوردن و رنج شماست
...
می خواهم این دفتر را با دل مشغولی هایم و نظرات شما پر کنم. شاید که روزی، در کنار هزاران درد دل مانند خودش، سندی شود برای دیگرانی که از سر کنجکاوی داستان ما را دنبال خواهند کرد. داستان انسانهایی که هیچگاه مزه زندگی بدون بحران را نچشیدند.


تازه با وبلاگش آشنا شده ام. یادداشت هایش، که رگه هایی از غم دارند، را گاهی می خوانم. امروز هم به وبلاگش سرکی کشیدم و در نهایت تعجب مطلبی را خواندم که تمام نشانه های یک افسردگی هراس آور را داشت. با عجله با دوستی تماس گرفتم تا جویای احوالش شود و قدری کمکش کند. او پذیرفت و گفت: اینجا خیلی ها در سکوت به این حال و روز افتاده اند. اما تو تنها صدای این یکی را شنیده ای.
نمی دانم این نظر تا چه اندازه درست است. اما خشم و عصبیت و بی حوصلگی شدیدی که امروز در ایران بیداد می کند شاید تاییدی بر درستی ادعای او باشد. گویا جامعه ما در حال فروریختن در خودش است. ای کاش فریادرسی بود!
با دیدن این عکس از محمد مصدق دلم به درد آمد. پیرمردِ تنها مانده چه ساده و مظلومانه در دادگاه خفته است. و من در پیکر تکیده و رنجور از مبارزه او پیکر مردممان را می بینم. مردمی که دیرزمانی برای آینده ای روشن تلاش کرده اند و هر بار ناامید شده اند. مردمی که در هیاهوی اطرافیان، خستگی و رنجوریشان نادیده گرفته شده است. دریغ از امیدهایی که ناامید می شوند دریغ!