۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه

کریسمس مبارک

شب کریسمس است. دو هزار و هشت سالِ تمام از تولد مسیح می گذرد. پسری که از مادری باکره به دنیا آمد. در گهواره با مردم سخن گفت. با چند ماهی و سبدی نان به جمع بزرگی از مردم غذا داد. مرده را زنده کرد. نابینای مادرزاد را بینایی بخشید. و پس از مرگ، و به روایتی پیش از آن، به آسمان رفت.

امشب، "سانتا کلاز" با سورتمه ای که گوزنها می کشندش در تمام شهرها می گردد. از دودکش شومینه ها وارد خانه ها می شود و در جورابهای کودکان، که پیش از خواب به درخت کاج کریسمس آویخته اند، هدیه می گذارد. امروز دخترک خردسال همکارم نگران آن بود که شاید "سانتا کلاز" نتواند وارد خانه شان شود. آخر خانه جدید آنها شومینه ندارد!

اسطوره ها میراث هزاران ساله اجدادمان هستند. میراثی برای دور نگاه داشتنمان از تنهایی و واقعیت های رنج آور زندگی. میراثی که با رواج تفکر علمی در حال محو شدن یا استحاله است. و ما، با کمرنگ شدن اسطوره ها، بیشتر با چهره عبوس زندگی مواجه می شویم؛ و بیشتر برای دوران کودکیمان دلتنگی می کنیم. دورانی که پر بود از تصاویر غیر واقعی اما زیبا.

۱۳۸۷ آذر ۲۸, پنجشنبه

کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود

چند ماهی را در ایران همصحبت یکی از آن حاج آقاهایی بودم که نقش مهر بر پیشانی دارند و ذکر مداوم ترکشان نمی شود. از آنهایی که در جهت وزش باد، به نفع آب و نان، اظهار نظرهای سیاسی هم می کنند. در یک کلام، یکی از آن ذوب شدگان در نان.

در گپ هایمان احترامم را با احترام پاسخ می داد و به همین روی، قدری با هم دوست شده بودیم. من بیشتر شنونده بودم و او از خاطراتش می گفت. سفر به قم و چاه جمکران و دیدار با حاج آقا فلانی هنگام وضو و از این حرف ها. شنیدن خاطراتش که به شیرینی روایتشان می کرد برای من خالی از لطف نبود. مانند این بود که نسخه ای جدید از داستان های جلال آل احمد را می خوانم. آنجا که ایرانیان متدین همزمانش را تصویر می کند.

اما وقتی بحث به حوزه سیاست می رسید ناگهان چهره عوض می کرد و به هر حکومتی جز حکومت ایران دشنام می داد. حتی همسایگان مسلمانمان را هم بی نصیب نمی گذاشت. و واضح است که با چنین کسی از غرب سخن گفتن جگر شیر می خواهد. با این حال، روزی با او از غرب گفتم و اینکه مردم کشورهای غربی صفات خوب هم دارند و اینطور نیست که یکسره بندگان شیطان باشند؛ که فحش را کشید به جان جرج بوش. و اینکه غیر مسلمان ها نجس هستند و زندگی در سرزمین آنها مشکل است. و اینکه به اجبار چند سفر خارجی رفته که برایش خیلی سخت بوده چون مجبور بوده مدام خودش را آب بکشد! و اینکه این آمریکایی ها چه جفاها که در حق ما کرده اند. من هم که تا میانه میدان آمده بودم گامی پیشتر رفتم و گفتم: امروز از آن رو به آمریکاییان دشنام میدهیم که دیروز بیش از حد به آنها اطمینان کردیم و فردا از آن رو به روسیه دشنام خواهیم داد که امروز بیش از حد به آنان میدان داده ایم. خیلی احترامم را نگاه داشت که چیزی نگفت. ولی در اولین فرصتی که چشم دیگران را دور دید به کنایه گفت:
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

دیری نگذشت که برنامه مهاجرت من قطعی شد و دیگران نیز از رفتنم خبردار شدند. روزی مرا به گوشه ای کشید و پرسید چگونه می تواند پسرش را برای تحصیل به آمریکا بفرستد؟ باورم نمی شد که آن نقاب ضخیم به چنین نسیمی کنار رفته باشد. هر آنچه می دانستم برایش گفتم و خداحافظی کردیم. من راهی سرزمین شیطان شدم و او ساکن سرزمین رستگاری بشر.

دیروز با خبر شدم که کارهای پذیرش پسرش را انجام داده و پسرک را به زودی روانه ینگه دنیا می کند. و من مطمئنم که امروز حاج آقا دهها حدیث و آیه در چنته دارد که همگی مهاجرت به سرزمین کفر را توصیه می کنند.

۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

بغض تاریخ

با دیدن این عکس از محمد مصدق دلم به درد آمد. پیرمردِ تنها مانده چه ساده و مظلومانه در دادگاه خفته است. و من در پیکر تکیده و رنجور از مبارزه او پیکر مردممان را می بینم. مردمی که دیرزمانی برای آینده ای روشن تلاش کرده اند و هر بار ناامید شده اند. مردمی که در هیاهوی اطرافیان، خستگی و رنجوریشان نادیده گرفته شده است.

دریغ از امیدهایی که ناامید می شوند دریغ!

۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه

دهه شصت

دهه شصت شاید یکی از سیاهترین دهه های تاریخ معاصر ایران باشد. این دهه برای ما ایرانیان پر از گرفتاری بوده است. جنگ، حمله هوایی به شهرها، پدیده جنگ زدگی، خشونت های پلیس اجتماعی، جیره بندی مایحتاج مردم و کسالت جامعه از نبود هرگونه تفریح تنها نمونه هایی از مشکلاتی هستند که در این دهه گریبانگیرمان شدند.

و ما پیامدهای ناگوار روانی و اجتماعی آن گرفتاری ها را هنوز بررسی نکرده ایم. یادآوری آن روزها شاید از سویی گامی باشد در راه خودشناسی و پرهیز از تکرار کجروی ها، و از دیگر سو تلاشی باشد برای محدود کردن پیامدهای ناگوار آن دوران.

در این ویدئو محسن نامجو به زیبایی دهه شصت ایران را به تصویر کشیده است.
(به دلیل رفتارهای به دور از ادب تعدادی از هموطنان در ابتدای ویدئو و ادبیات خاص محسن نامجو، لطفا با صدای آرام گوش دهید!)


۱۳۸۷ آذر ۱۱, دوشنبه

دوستان در پرده می گویم سخن

عمری شد که خیره مانده ام به این عروسک خیمه شب بازی. بندها و دست ها گاهی به چپ می کشندش و گاهی به راست. دیری است امیدوار مانده به اینکه در این دست به دست شدن ها به دست مهربانی برسد. دستی که بند از پایش بگشاید و رهایش کند. بیچاره نمی داند که این هر دو دست به یک پیکر می رسند. چه دردناک است نگاه امیدوار عروسک به دستان رقصان بالای سرش!

دلم می گیرد از دیدن آدمهایی که آسان فریب می خورند. که بازیچه می شوند. که احساساتشان و امیدهایشان به مسخره گرفته می شوند؛ بارها و بارها و بارها.

چرا درس نمی گیرند؟

۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه

خاطرۀ خطر

امروز یکی از خبرگزاری ها با خانواده ای غربی که از حادثه هتل "تاج محل" جان سالم به در برده بودند مصاحبه می کرد. خانمی کهنسال می گفت تا مدتی پس از شروع درگیری ها فکر می کرده صدای انفجارها مربوط به یک آتش بازی است.

من اما، هر بار که اینجا صدای انفجار یا غرش هواپیمایی را می شنوم ناخودآگاه مضطرب می شوم که نکند حمله ای هوایی باشد.

۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه

همدلی

در حمله تروریستی اخیر به هند، خانواده ای آمریکایی در هتل تاج محل محبوس شده بودند. آنها آخرین اخبار را از شبکه "سی ان ان" پی می گرفتند. گاهی نیز از "سارا سایدنر"، خبرنگار این شبکه که روبروی هتل مستقر بود، تلفنی راهنمایی می خواستند. این خانواده پس از دو روز آزاد شدند و در بازگشت به شیکاگو با مجری "سی ان ان" تلفنی صحبت کردند. وقتی که سارا از بازگشت این خانواده با خبر شد بغضش شکست و بینندگان برای چند لحظه اشکهایش را دیدند. اشک هایی که به صمیمانه ترین شکل، همدلی و همبستگی اعضای یک ملت را نمایش می دادند.

۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

درسی از دیگران

مردمی که حدود دویست سال پیش سیاه پوستان را به بردگی می گرفتند، آنانکه که حدود نیم قرن پیش به زندانی هجوم بردند و دو سیاه پوست را به زور از زندان بیرون کشیدند و با پایکوبی حلق آویز کردند، ملتی که چهل سال پیش "مارتین لوتر کینگ" را ترور کردند، امروز به دور از تعصبات نژادی، یک سیاه پوست را به ریاست جمهوری کشورشان برگزیدند. این مردم راهی بس طولانی را در مدتی کوتاه پیموده اند. سرافرازی آنان از آن رو است که کوشیده اند تا امروزشان بهتر از دیروزشان شود. کسانی که امروزشان خرابتر از دیروزشان باشد، ناچارند با ذره بین در گذشته شان به دنبال افتخار بگردند.

۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

سالگرد یک تصمیم

وقتی که خورشیدِ بی رمق، در دشت هایی دور سر به خاک می گذارد، دفتر یک روز تلاش را می بندم و راهی خانه می شوم. نسیمی شرجی بوی سبزینه گیاهان را در شهر می پراکند. و در عطر هوا خاطرات دور و نزدیکم موج می زنند. یک سال پیش بود که به این شهر آمدم. با اندکی امید در دل و ته مانده ای پول در جیب. با این نیت که اگر در این شهر هم نتوانستم پا بگیرم برای همیشه فکر زندگی در این سرزمین را از سرم بیرون کنم. اینبار اما، چرخ وقایع به سویی مساعد می گشت. پس از دو هفته، به یاری دوستان، کاری برایم پیدا شد. اولین حقوقم را که گرفتم آنقدر شاد بودم که به سلمانی سه دلار انعام دادم. لبخندها اما، گاهی چندان نمی پایند.

سازگار شدنم با محیط کار، پر از چالش بود و نا آشنایی ام با این شغل جدید هم به مشکلات می افزود. این چنین بود که سردردهای کهنه ام باز شروع شدند. چهار یا پنج ماه کمابیش یکسره سردرد داشتم. دردهای مزمن خفیفی که به تدریج شدت می گرفتند. دردهایی که حتی هشت ساعت خواب مداوم هم تسکینشان نمی داد. گاهی آنقدر شدید می شدند که به تهوع می رسیدم. این بود که به ناچار به مسکن روی آوردم. بسته ای مسکن در خانه گذاشتم و بسته ای دیگر در محل کار. و برای اینکه زیاد مسکن مصرف نکنم پیش از خوردن قرص ها تا جایی که ممکن بود درد را تحمل می کردم. چندی که گذشت وضع از این هم بدتر شد. حس فشاری در گلویم بوجود آمد و مرتب زیادتر شد. دیگر حتی غذا خوردن هم برایم مشکل شده بود. با گذر زمان نشانه های جسمی فشارهای عصبی بیشتر می شدند. در نهایت به اضطراب و دلهره ای بی وقفه رسیدم. گاهی با ترس به راهی که پیش پایم بود نگاه می کردم. تا کجا می توانستم زیر بار فشارهای روحی که بروزهای جسمی هم پیدا کرده بودند دوام بیاورم؟ اما فشارهای روحی را به جان خریدم تا در نهایت قدری به کار آشنا شدم و با محیط خو گرفتم. آن وقت بود که به تدریج دردها هم خفیف تر شدند و زندگی شیرین تر شد.
امروز پس از گذشت یک سال از آن کسالت ها دیگر خبری نیست. در محیط کار برای خودم جایگاه کوچکی فراهم کرده ام. اوضاع مالی ام رو به بهبود است. در خانه ساده ام مجالی هست که کتابی بخوانم و خبرهای روزانه را مرور کنم. گاهی شبها شعر می خوانم. هنوز شیرینی شعر فارسی کامم را شیرین می کند. چند ماهی است که در کلاسهای اینترنتی نام نویسی می کنم و با یادگیری مطالب نو اوقاتم را پر می کنم. اگر باد موافق همچنان بر بادبان قایق زندگی ام بوزد شاید، روزگاری از دانشگاهی در این نزدیکی هم سر درآوردم. هنوز راه پر پیچ و خمی پیش رو دارم. اما شاید که آن روزهای تیره ناامیدی به پایان رسیده باشند.

۱۳۸۷ شهریور ۲۸, پنجشنبه

غنای فرهنگی یا قدمت بی فرهنگی

نزدیک به یک هفته است که توفان "آیک" از هیوستون گذشته و به شبکه توزیع برق شهر صدمات جدی زده است. بسیاری از هیوستونی ها هنوز در انتظار وصل مجدد برق به خانه هایشان هستند. فکر می کردم با خاموش شدن چراغهای راهنمایی مشکل بزرگی در ترافیک شهر ایجاد خواهد شد. اما رانندگان تنها با رعایت حق تقدم و بدون هیچ مشکلی هر روز از تقاطع های شهر عبور می کنند. حتی یک بار هم پلیسی را در تقاطع های بزرگ بدون چراغ راهنمایی ندیده ام. و تا امروز حتی یک گره ساده ترافیکی هم ندیده ام. اینهمه شعور و فرهنگ این مردم مرا به شگفتی و تحسین وا می دارد. پیش از سفر به این دیار حتی در تخیلم هم نمی گنجید که مردمی چنین متمدن وجود داشته باشند. از صمیم قلب خوشحالم که در بین این مردم زندگی می کنم. و هر روز بیش از پیش به این مهم پی می برم که غنای فرهنگی مهمتر از قدمت بی فرهنگی است.

۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه

تکرار تاریخ

این روزها کمتر می نویسم و بیشتر تاریخ ایران را می خوانم. اینکه در نهایت، و پس از سی و اندی سال، چه شد که با مباحث تاریخی آشتی کردم موضوع دیگری است. اما در میان این مطالعات، به تدریج با صورتهای جدیدتری از وضع نابسامان ایران آشنا شده ام. به وضوح دیده ام که ریشه خرابی اوضاع امروزمان عمیق تر از آن است که پیشتر فکرش را می کردم. و دردناک اینکه در سراسر تاریخ ایران، عواملی کمابیش مشابه، بارها نتایجی ناگوار به بار آورده اند. گویی که هیچگاه از تاریخ نیاموخته ایم. در روزهای آینده شاید، در این باره نقل قول هایی از تاریخنگاران را بیاورم.

۱۳۸۷ شهریور ۲, شنبه

سابقه "پان ایرانیسم"

متن زیر گزیده ای است از کتاب "دو قرن سکوت" به قلم آقای عبدالحسین زرین کوب که به جایگاه اندیشه "پان ایرانیسم" در ایران، همزمان با خلافت بنی عباس و حضور برمکیان، اشاره دارد:

...در این میان دهقانان و بزرگزادگان ایران بی آنکه علاقه خود را به گذشته ایران فراموش کنند نقشه های خویش را دنبال می کردند. اینان که به ایران و تاریخ ایران بیش از ایرانی و مردم ایران علاقه می داشتند باز خواب احیاء مجد و عظمت گذشته خویش را می دیدند. اما مردم ایران که بارها قربانی بوالهوسی های آنها گشته بودند طبعا چندان مورد التفات آنها واقع نمی شدند...
...آنها اگر بر ضد منافع خلیفه به کوشش برمی خواستند محرک واقعیشان فقط منافع شخصی بود. هنوز حوادث زمانه آرزوی ایجاد دولتی باشکوه به شیوه عهد ساسانی را از لوح خاطرشان یکسره نزدوده بود. از این رو بود که برای ایران و به نام ایرانیان گاه و بیگاه کوشش هایی می کردند.

دو قرن سکوت، چاپ دوم، فصل هفتم، صفحه هفتاد و هفت

۱۳۸۷ مرداد ۲۶, شنبه

هر دو انسانند اما این کجا و آن کجا

زمانی که من دانشجو بودم، دانشجویان نمی توانستند با لباس آستین کوتاه وارد دانشگاه آزاد شوند. به همین دلیل، پوشش خاصی بین دانشجویان رایج شده بود. آنها برای اینکه بتوانند این محدودیت را دور بزنند و با لباس آستین کوتاه به دانشگاه بیایند معمولا پیراهن آستین بلندی همراه خود داشتند که هنگام ورود به دانشگاه آن را با دکمه های باز روی لباس خود می پوشیدند تا معیارهای اخلاقی دانشگاه را رعایت کرده باشند. من که همیشه با اینگونه نوآوری های ظاهری سر سازگاری نداشته ام آن روزها نیز هنگام رفتن به دانشگاه همیشه لباس آستین بلند می پوشیدم تا با خیال آسوده وارد دانشگاه شوم. اگرچه همیشه هنگام گذشتن از جلوی میز انتظامات دلهره خفیفی سراغم می آمد که ناشی از رفتارهای غیرقابل پیش بینی آن بزرگواران بود.

اینبار اما، پیراهن های آستین بلند اسپرت که با دکمه های باز روی تی شرت های آستین کوتاه پوشیده می شدند در نگاه من جلوه ویژه ای پیدا کرده بودند. گویی در این روش جدید لباس پوشیدن چیز جذابی بود. چیزی از جنس شادابی، تحرک، سلامت و در یک کلام جوانی. اینچنین بود که به تدریج وسوسه شدم تا من هم این سبک لباس پوشیدن را تجربه کنم. این کار را کردم و آن را پسندیدم.

کسانی که آن روزها به کتابخانه مرکزی دانشگاه آزاد تهران (واحد مرکز) رفته باشند، می دانند که این کتابخانه در ساختمانی نبش تقاطع خیابانهای انقلاب و فلسطین واقع شده بود. و می دانند که هر از گاهی انتظامات بر همه خشم می گرفت، در بزرگ دانشگاه را می بست و همه را مجبور می کرد که از در کوچکی که به اندازه عبور یک نفر عرض داشت وارد شوند. این در، به اتاقی مستطیل شکل باز می شد که در دومی داشت. دومین در را که می گذراندی با موفقیت وارد ساختمان دانشگاه شده بودی. اما مشکل اینجا بود که در کنار این در دوم، میز بزرگواران انتظامات بود. دانشجویان به ناچار، مانند قوطی های رُب که در کارخانه از جلوی نگاه تیز بین مسئول کنترل کیفیت می گذرند، باید پیش از ورود به دانشگاه یک به یک از جلوی نگاه بی روح و گاهی خشمناک انتظامات دانشگاه می گذشتند و کنترل کیفیت اخلاقی می شدند.

یکی از روزهای پایانی دوران لیسانسم بود. کلاسهایم تمام شده بودند و بیشتر به کتابخانه مرکزی دانشگاه می رفتم تا برای پایان نامه ام مطالبی جمع کنم. عصر، با همان لباسهایی که شرحشان آمد، از خانمان که همان نزدیکی ها بود روانه دانشگاه شدم. پیش از بازکردن در، مسئول انتظامات را از پشت شیشه به سرعت ارزیابی کردم تا بدانم در چه حالی است. معلوم بود مدتها است مشتری نداشته است. بدجوری کسل و کلافه می نمود. با یکی از همان نگاههای بی روح به میزش خیره شده بود. در را که باز کردم نگاهش را به روی من برگرداند و به چشم بر هم زدنی نفرتی آمیخته به خشم بر چهره اش نشست. با لحنی پرخاشگرانه پرسید: "این دیگه چه وضع لباس پوشیدنیه؟" خواستم که قدری بیشتر زمان بگیرم تا ببینم با این وضع جدید چه می توانم بکنم. گفتم: "چه وضعی ؟" گفت: "همین وضع لباس پوشیدنو می گم. نمیشه اینطوری وارد بشی دکمه های لباستو ببند." دیدم گفتگو فایده ندارد. بستن دکمه های لباسم را قدری کش دادم تا ببینم چطور می توانم یک پاتک حسابی نثارش کنم. وقتی دکمه ها را بستم نزدیکش رفتم و ناصحانه گفتم: "این وضع رفتار درست نیست". او هم خشمش را قدری پوشاند و با همان نفرت پرسید: "تو خودت ببین این سر و وضع یه دانشجو اِ؟" انتظار چنین پرسشی را نداشتم. افکارم به هم ریخت. هیچ استانداردی برای وضع لباس یک دانشجو در آن لحظه به ذهنم نمی رسید. مگر یک دانشجو چگونه باید لباس بپوشد؟ شاید هم در پس زمینه ذهنم دانشجوی ایده آلم آدمی بود که لباسی رسمی می پوشید. به لکنت افتادم. تلاش کردم پاسخی بیابم. گفتم: " مگه چه ایرادی داره". رویش را برگرداند و با لحنی بی حوصله و تحقیرآمیز گفت: " برو بابا برو!". من هم که جنگ را باخته بودم صلح را پذیرفتم و آزرده وارد دانشگاه شدم.

سالها بعد، وقتی برای نخستین بار از روی کنجکاوی وارد دانشگاههای ینگه دنیا شدم و شکل پوشش دانشجویان این دیار را دیدم، خاطره آن روز در ذهنم زنده شد و لبخندی تلخ بر چهره ام نشست.

۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه

بگذر از نی، من حکایت می‌کنم

امروز حین وبگردی هایم به این شعر از هادی خرسندی رسیدم که شرح حال بسیاری از ایرانیان کوچ کرده از میهن است:

بگذر از نی، من حکایت می‌کنم
وز جدائی‌ها شکایت می‌کنم
ناله‌های نی، از آنِ نی‌زن است
ناله‌های من، همه مال من است
شرحه‌شرحه سینه می‌خواهی اگر
من خودم دارم، مرو جای دگر
این منم که رشته‌هایم پنبه شد
جمعه‌هایم ناگهان یکشنبه شد
چند ساعت، ساعتم افتاد عقب
پاک قاطی شد سحر، با نیمه شب
یک شبه انگار بگرفتم مرض
صبح فردایش، زبانم شد عوض
آن سلام نازنینم شد «هِلو»
وآنچه گندم کاشتم، روئید جو
پای تا سر شد وجودم «فوت» و «هد»
آب من «واتر» شد و نانم «برد»
وای من! حتی پنیرم «چیز» شد
است و هستم، ناگهانی «ایز» شد
من که با آن لهجه و آن فارسی
آنچنان خو کرده بودم سال سی
من که بودم آن همه حاضر جواب
من که بودم نکته‌ها را فوت آب
من که با شیرین زبانی‌های خویش
کار خود در هر کجا بردم به پیش
آخر عمری، چو طفلی تازه سال
از سخن افتاده بودم، لالِ لال
کم‌کمک، گاهی «هِلو» گاهی «پیلیز»
نطق کردم! خرده خرده، ریز ریز
در گرامر همچنان سر در گُمم
مثل شاگرد کلاس دومم
گاه «گود مورنینگ» من، جای سلام
از سحر تا نیمه شب، دارد دوام
با در و همسایه هنگام سخن
لرزه می‌افتد به سر تا پای من
می‌کنم با یک دو تن اهل محل
گاهگاهی یک «هِلو» رد و بدل
گر هوا خوبست یا اینکه بد است
گفتگو درباره‌اش صد در صد است
جز هوا، هر گفتگویی نابجاست
این جماعت، حرفشان روی هواست
بگذر از نی، من حکایت می‌کنم
وز جدائی‌ها شکایت می‌کنم
نی کجا این نکته‌ها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته
نی کجا از فتنه‌های غرب و شرق
داغ بر دل دارد و تیشه به فرق
بشنو از من، بهترین راوی منم
راست خواهی، هم نی و هم نی‌زنم
سوختند آنها نیستان مرا
زیر و رو کردند ایران مرا
کاش می‌ماندم در آن محنت‌سرا
تا بسوزانند در آتش مرا
تا بسوزانندم و خاکسترم
درهم آمیزد به خاک کشورم
دیدی آخر هرچه رشتم پنبه شد
جمعه‌هایم ناگهان یکشنبه شد

"هادی خرسندی"

۱۳۸۷ مرداد ۱۸, جمعه

هان ای دل عبرت بین

چند روزی است که کتاب "دو قرن سکوت" آقای عبدالحسین زرین کوب را می خوانم. با اینکه در جای جای این کتاب ردّ ناسیونالیسم تند ایرانی دیده می شود اما، شاید ارزش یکبار خواندن را داشته باشد. در اینجا بخشی از چاپ دوم این کتاب را، که حدود نیم قرن پیش به چاپ رسیده، با اندکی تغییر در نگارش، می آورم:

"... با اینهمه دولت ساسانی بر رغم شکوه و عظمت ظاهری که داشت، به سختی روی به پستی و پریشانی می رفت. در پایان سلطنت نوشروان، ایران وضعی سخت متزلزل داشت. سپاه یاغی بود و روحانیت روی در فساد داشت. فسادی که در وضع روحانی بود، از قدرت و نفوذ موبدان برمی خاست. تشتت و اختلاف در عقاید و آراء پدید آمده بود و موبدان در ریا و تعصب و دروغ و رشوه غرق بودند. مزدک و پیش از او مانی، برای آنکه تحولی در اوضاع روحانی و دینی پدید آورند، خود کوششی کردند اما نتیجه ای نگرفتند. کار مزدک با مقاومت روحانیان و مخالفت سپاهیان مواجه شد و موجب فتنه و تباهی گشت... پرویز نیز با آنکه در جنگها کامیابی هایی داشت، از اشتغال به عشرت و هوس فرصت آنرا نیافت که نظمی و نسقی بکارهای پریشان بدهد. جنگهای بیهوده او نیز با آنهمه تجملی که جمع آورده بود، جز آنکه خزانه مملکت را تهی کند نتیجه ای نداد. فتنه ای که دست شیرویه را بخون پدر آلوده ساخت از نیرنگ سپاهیان و روحانیان بود. و از آن پس، این دو طبقه چنان سلطنت را بازیچه خویش کردند که دیگر از آن جز نامی نمانده بود...

... بدینگونه سپاهیان یاغی و روحانیان فاسد را پروای مملکت داری نبود و جز سودجویی و کامرانی خویش اندیشه دیگر نداشتند. پیشه وران و کشاورزان نیز، که بار سنگین مخارج آنان را بر دوش داشتند، در حفظ این اوضاع سودی گمان نمی بردند. بنابراین مملکت بر لب بحر فنا رسیده بود و یک ضربت کافی بود که آنرا به کام طوفان حوادث بیفکند. این ضربتی بود که عرب وارد آورد..."


دوقرن سکوت، چاپ دوم، فصل نخست، صفحه سی و هفت

۱۳۸۷ مرداد ۱۱, جمعه

پلیس و مردم

تازه به این سرزمین آمده بودم و هنوز کاری هم پیدا نکرده بود که اوقاتم را پر کند. هنگام رانندگی، در نزدیکی پارک کوچکی، تابلوی "پارک تاریخی" نگاهم را جلب کرد. کنجکاو شدم که در این پارک کوچک، چه اثر تاریخی می تواند وجود داشته باشد. با اینکه روز یکشنبه بود، ماشین را کنار خیابان پارک کردم تا ببینم می شود در روز تعطیل از این محل تاریخی بازدید کرد یا نه؟

وسط پارک، ساختمان کوچکی بود که در آن از اشیای تاریخی نگهداری می شد. در کنار این ساختمان یک ماشین پلیس پارک شده بود. با دیدن ماشین پلیس قدری نگران شدم. در ایران یاد گرفته بودم که حضور پلیس یعنی ناامنی. در چارچوب قوانین ایران کمتر کسی مجرم نبود. پلیس همیشه می توانست چیزی مخالف قانون پیدا کند و دردسری درست کند. گاهی به دوستان می گفتم اگر روزی پلیس بخواهد خانه مردم را بگردد باید تمام ایرانیان را دستگیر کند. زیرا که قوانین موجود تا حریم خصوصی ترین جنبه های زندگی شخصی پیش رفته اند و کمتر کسی می تواند بدون نقض آنها زندگی کند.

این پیش زمینه های فکری باعث شده بودند که آن روز از دیدن ماشین پلیس قدری نگران شوم. اما اینبار تصمیم گرفتم که داخل ساختمان بروم و ببینم که چه خبر است. در را که باز کردم چند پلیس که در اتاق سرگرم صحبت بودند حرفشان را قطع کردند و به سویم برگشتند. پرسیدم: می شود موزه را ببینم. یکیشان جواب داد: بله اما وقت زیادی نمانده و چون بازدید کننده نداشتیم درها را بسته ایم. می خواهی در را برایت باز کنم؟ با احتیاط گفتم: اگر در را باز کنید ممنون می شوم. در را باز کرد و گفت: امیدوارم از دیدن موزه لذت ببری. من هم که با دیدن آن رفتار دوستانه قدری از دلهره ام کاسته شده بود تشکر کردم و سرگرم بازدید از موزه شدم.

پس از گذشت بیش از یک سال از آن روز، آن خاطره در حافظه ضعیف من هنوز جایی دارد. و دلیلش تجربه دلچسب من از رفتار دوستانه و اطمینان بخش این پلیس با شهروندان است.

۱۳۸۷ مرداد ۱۰, پنجشنبه

رکود اقتصادي و کتابخواني

اين روزها شرايط اقتصادي در آمريکا خوب نيست. قيمت بنزين از سه و نيم دلار براي هر گالن گذشته و در بعضي ايالت ها مرز چهار دلار را نيز پشت سر گذاشته است. افزايش نرخ تورم محسوس است. اقتصاد از مشکلات جدي رنج مي برد: بحران وام هاي مسکن، اقتصاد آمريکا را به سوي رکود کشانده است.

در چنين شرايطي مردم تلاش مي کنند تا از هزينه هايشان بکاهند. آمار سفرها کمتر شده و مردم کمتر به رستوران مي روند. کالاهاي لوکس و اضافي به تدريج از سبد مصرف خانوار ناپديد مي شوند.

ديروز راديويي محلي نتيجه تحقيقي در خصوص اثر بحران اقتصادي بر الگوي مصرف خانواده های آمریکایی را ارائه مي داد. مي گفت آمريکاييها به تدریج کتاب را از صورت مخارجشان حذف می کنند و بیشتر به کتابخانه مي روند. مراجعه به کتابخانه ها رشد سيزده درصدي داشته است. وابستگی این جامعه به کتابخوانی برایم جالب است.

۱۳۸۷ مرداد ۸, سه‌شنبه

پالايش زبان پارسي

دکتر کزازي از استادان به نام زبان فارسي هستند که در سخنانشان تمام واژگان بيگانه رایج را با واژگان موجود در زبان فارسي يا معادل هاي نو جايگزين مي کنند. اين ويژگي، سخنان استاد کزازي را براي من شنيدني و دلچسب کرده است.

ديروز متن گفت و گويي با دکتر کزازي را خواندم که در آن از لزوم معادل سازي براي تمامي واژگان بيگانه راه يافته به زبان فارسي سخن گفته بودند. باور ايشان اين است که حتي اگر مردم اين جايگزين هاي نو را به کار نبرند، دست کم مي بايست که اين جايگزين ها در زبان فارسي وجود داشته باشند. همچنين ايشان يادآور شده بودند که اين زبان پيوند ما با پيشينه فرهنگي مان است و در صورت صدمه ديدگي اش ارتباطمان با هويت فرهنگي مان قطع مي شود.

امروز به سخنان ايشان و واژه "دبيره" که به جاي "خط" به کار برده بودند فکر مي کردم. اين پرسش به ذهنم آمد که اگر پالايشي تا اين اندازه جدي در زبان فارسي رخ دهد و جايگزين هايي براي اين همه واژه عربي موجود در زبان فارسي برگزيده شوند آنوقت چه کسي مي تواند معني حتي يک جمله از ادبيات فارسي پس از اسلام را بفهمد؟ از ادبيات پيش از اسلام ايران هم که دستمان خالي است. آيا آسيب هاي فرهنگي ناشي از چنين پالايشي بيش از آسيب هاي حاصل از ورود واژگان بيگانه به زبانمان نيست؟

به گمانم چنان اقدامي از پارادوکسي دروني رنج مي برد: نگاه داشتن جامعه در خلاء ناممکن است. پالايشي آنچناني، خلائي فرهنگي ايجاد مي کند که جامعه را به سوي فرهنگي ديگر با زباني ديگر مي راند.

۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه

دلتنگی برای قفس

آن اوایل که به این سرزمین آمده بودم، وقتی که برای خرید کالایی به سوپر مارکت می رفتم، تنوع مارکها و مدلها سردرگمم می کرد. مدتها برای مقایسه قیمتها و کیفیتها وقت صرف می کردم تا سرانجام تصمیم بگیرم. گاهی هم دلتنگ ایران می شدم، زیرا که آنجا انتخابهای زیادی نداشتم و می توانستم بین دو یا سه نوع کالا به سرعت یکی را انتخاب کنم.

تنوع و تعدد گزینه های پیش روی مردم، که تنها به کالا محدود نیست، از ویژگی های اساسی جامعه آمریکا است. مردم اینجا مختارند تا برای آینده خود از بین مسیرهای گوناگون یکی را به دلخواه برگزینند. و اگر مصمم باشند و با برنامه پیش بروند به خواسته هایشان هم می رسند. نکته مهم این است که در این سرزمین رسیدن به هدف "ساده" نیست بلکه "ممکن" است. ساکنان این سرزمین برای رسیدن به هدفشان می توانند یک یا چند توالی از "ممکن" های ساده یا سخت را ایجاد کنند تا مانند نردبانی آنها را به هدفشان برساند.

در ایران اما، اوضاع به کلی متفاوت است. آنجا معمولا "اتفاقات" شما را بالا می برند یا پایین می کشند. ایرانیان همیشه می توانند گناه ناکامیشان را به گردن بدشانسیشان بیاندازند.

من مدتی است که تلاش می کنم یکی از آن توالی ها را برای زندگی ام تهیه کنم. در خلال این تلاش فهمیدم که هنوز به اندازه کافی به این دنیای جدید خو نگرفته ام. هنوز هم گاهی برای فرار از اشتباه در تصمیم گیری، آرزو می کنم ای کاش راه های پیش پایم اینقدر زیاد نبودند.

۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه

ترنم باران

آسمان ابری است و به تناوب می بارد. گاهی با شدت و گاهی آرام. هوا خنک تر شده اما رطوبت زیادی دارد. همه چیز به سرعت به خود شبنم می گیرد. برای من که از خاورمیانه بیابانی آمده ام این باران زیباست؛ اما هیوستونی ها را کلافه می کند. گاهی که بیکار می شوم، به شوق باران کنار پنجره می ایستم. زیر باران طبیعت زیباتر شده است.

محل کارم را برای ناهار ترک می کنم. با عجله خودم را به ماشینم می رسانم و از باران در آن پناه می گیرم. بوته ای کوچک، با گل های ریز و صورتی نگاهم را می رباید. دانه های پاک و درخشان باران، مانند گوشواره هایی بر لبه برگهای سبزش تاب می خورند. تو گویی التهاب رسیدن به خاک را دارند. خوب که به گل خیره می شوم، بازتاب شادمانی اش را می بینم. همه وجودش لبخند است.

آقای نوری، معلم دوران دبیرستان، به یادم می آید. می گویند چتر بر سر گرفتن زیر باران را توهین به طبیعت می دانست. آدم باید خیلی بزرگ باشد که اینگونه فکر کند. آقای نوری امروز در خاک آرمیده است. و من در اینسوی دنیا، زیر این باران زیبا به او فکر می کنم. به حرف هایش، به باران هایی که پیش از من دیده و به این باران که امروز نمی بیند. از خودم می پرسم آیا این امتداد زندگی انسان پس از مرگ نیست؟ آیا او هنوز در اندیشه شاگردش به زندگی ادامه می دهد؟ حیات داستان عجیبی است. کاش می توانستم بیشتر بدانم!

عصر هنگام، همکار ویتنامی ام می پرسد: " تو وقتی کهنسال شدی به ایران بازمی گردی؟". قدری مکث می کنم و از پاسخ طفره می روم. او ادامه می دهد: "من وقتی کهنسال شدم به ویتنام باز می گردم. من ویتنام را بیشتر دوست دارم". اندوهی به دلم می نشیند. کاش می توانستم آرزو کنم که من هم روزی به ایران بازگردم. اما نمی شود. پس سکوت می کنم. او نیز دیگر چیزی نمی گوید.

هنگام بازگشتم به خانه، باران شدت گرفته است. چند نفری جلوی در خروجی ساختمان زیر سرپناهی به انتظار آرام شدن باران ایستاده اند. تا به حال چنین باران تندی ندیده ام. به در که میرسم، قدری تامل می کنم سپس به سوی ماشینم که آن دورها پارک شده قدم زنان به راه می افتم.